مرتضى راوندى
456
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
از نوحهء جُغد الحق مائيم به دردسر * از ديده گلابى كن درد سرما بفشان آرى چه عجب دارى كاندر چمن گيتى * جغدست پى بلبل نوحه است پى الحان ما بارگه داديم ، اين رفت ستم بر ما * بر قصر ستمكاران گويى چه رسد خذلان « 1 » . . . بر ديدهء من خندى كاينجا ز چه مىگريد * گريند بر آن ديده كاينجا نشود گريان . . . اين هست همان ايوان كَز نقش رُخ مردم * خاكِ درِ او بودى ديوارِ نگارستان اين است همان درگه كو را ز شهان بودى * ديلم « 2 » ملك بابِل هند و ، شَهِ تركستان از اسب پياده شو بر نطع زمين رخ نه * زير پى پيلش بين شهمات شده نعمان مست است زمين زيرا خورده است بجاى مى * در كاسه سَرِ هرمز خون دل نوشروان كسرى و ترنج زر ، پرويز و بِهِ زرين * بر باد شده يكسر ، با خاك شده يكسان پرويز بهر يومى زرين تره آوردى * كردى ز بساط زر زرين تره را بستان . . . گفتى كه كجا رفتند آن تاجوران اينك * ز ايشان شكم خاك است آبستن جاويدان . . . خون دل شيرين است آن مى كه دهد رَز « 3 » بُن * زاب و گل پرويز است آن خون كه نهد دهقان چندين تن جَبّاران كاين خاك فروخوردست * اين گرسنه چشم آخر هم سير نشد ز ايشان . . . خاقانى از اين درگَه دريوزه عبرت كن * تا از در تو زان پس ، دريوزه كند خاقان . . . هركس بَرَد از مَكّه سَبحه ز گِلِ حَمزه * پس تو ز مدائن بر تسبيح گِلِ سَلمان اين بحر بصيرتبين بىشربت از او مگذر * كز شط چنين بحرى لب تشنه شدن نتوان خاقانى پس از بازگشت از كاخ مدائن ، روى به اصفهان آورد و از آنجا راهى شروان شد ، ليكن ميان او و شروانشاه بهعلت نامعلومى كه شايد سعايت ساعيان « 4 » بوده است ، كار به نقار و كدورت كشيد و سرانجام به حبس افتاد و پس از مدتى قريب به يكسال به شفاعت عزّ الدوله نجات يافت . در اين دوران ، خاقانى چند قصيده حبسيّه زيبا سروده كه در ديوانش ثبت است ؛ در شروان ، فرزندش رشيد الدين كه نزديك بيست سال داشت ، درگذشت و پس از او مصيبتهاى ديگرى چون مرگ همسر روى داد و بر تألمات روحى او افزود ، در مصيبت فرزند خود گويد : دريغ ميوهء عمرم رشيد كز سرپاى * به بيست سال برآمد به يك نفس بگذشت
--> ( 1 ) . شكست ( 2 ) . غلام و بنده ( 3 ) . انگور ( 4 ) . بدگويان