مرتضى راوندى

413

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

روزى مىآمد ، سفيان ثورى گفت : تعال يا رجل المشرق ! فضيل ، حاضر بود . گفت : و المغرب و ما بينهما و كسى را كه فضيل فضل نهد ، ستايش او چون توان كرد . ابتداى توبهء او آن بود كه بر كنيزكى فتنه شد « 1 » چنان كه قرار نداشت . شبى در زمستان در زير ديوار خانهء معشوق ، تا بامداد بايستاد به انتظار او ، همه شب برف مىباريد ، چون بانگ نماز گفتند پنداشت كه بانگ خفتن است . چون روز شد ، دانست كه همه‌شب مستغرق حال معشوق بوده است ، با خود گفت : شرمت باد ، اى پسر مبارك كه شبى چنين مبارك ، تا روز به جهت هواى خود برپاى بودى و اگر امام در نماز سورتى « 2 » درازتر خواند ديوانه گردى . در حال ، دردى به دل او فرود آمد و توبه كرد و به عبادت شد تا به درجه‌يى رسيد كه مادرش روزى در باغ شد ، او را ديد خفته در سايهء گلبنى ، و مارى شاخى نرگس در دهن گرفته و مگس از وى مىراند . آنگاه از مرو رحلت كرد و در بغداد مدتى در صحبت مشايخ مىبود . پس به مكه رفت و پس از مدتى مجاور شد ، باز به مرو آمد . اهل مرو به دو تولّا كردند و درس و مجالس نهادند . و در آن وقت يك نيمه از خلايق متابع حديث بودند و يك نيمه به علم فقه مشغول بودندى همچنانكه امروز ؛ او را رضى الفريقين گويند به حكم موافقتش با هريكى از ايشان ، و هردو فريق « 3 » در وى دعوى كردندى و او آنجا دو رباط كرد يكى به جهت اهل حديث و يكى براى اهل فقه . پس به حجاز رفت و مجاور شد . نقلست كه يك سال حج كردى و يك سال غزو كردى و يك سال تجارت كردى و منفعت خويش بر اصحاب تفرقه كردى و درويشان را خرما دادى و استخوان خرما بشمردى . هركه بيشتر خوردى به هر استخوانى درمى بدادى . نقلست كه وقتى با بدخويى همراه شد ، چون از وى جدا شد ، عبد الله بگريست . گفتند چرا مىگريى ؟ گفت : آن بيچاره برفت و آن خوى بد ، همچنان با وى برفت و از ما جدا شد و خوى بد از وى جدا نشد . نقلست كه يك بار در باديه مىرفت و بر اشترى نشسته بود و به درويشى رسيد و گفت : اى درويش ما توانگرانيم ، ما را خوانده‌اند ، شما كجا مىرويد كه طفيليد ؟ درويش گفت : ميزبان چون كريم بود طفيلى را بهتر دارد ، اگر شما را به خانه خويش خواند ، ما را به خود خواند . عبد الله گفت : از ما توانگران وام خواست . درويش گفت : اگر از شما وام خواست براى ما خواست . عبد الله شرم‌زده شد و گفت : راست مىگويى .

--> ( 1 ) . فريفته شدن ، عاشق شدن ( 2 ) . سوره‌يى ( 3 ) . گروه ، دسته