مرتضى راوندى
390
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
وقتى از اوقات صبا « 1 » چون ايام صبا خوشنفس بود و عهد جوانى چون عهد آب زندگانى بىخس ، و من از راه مهر با يارى پيوندى داشتم از سلسلهء عشق بر گردنبندى ، به حكم آنكه سياحت اين بيدا « 2 » و سباحت « 3 » اين دريا نياموخته بودم گاه در حدايق وصل ندايى مىزدم و گاه در مضايق هجر دست و پايى كه تن در كوشش كار و كشش بار خو نكرده و حمّالى مثقلهء « 4 » عشق نمىتوانست و كيالى « 5 » خرمن صبر نمىدانست . ناگاه عشق دامنگير ، گريبانگير شد و نقطهء جان هدف تير تقدير . دل شحنهيى طلب مىكرد دستآويز را و جان رخنهيى مىجست پاى گريز را ، طمع هنوز در دام آن خام بود و جز با وصال عشق نمىدانست ساخت ؛ و ديده هنوز در كار ، نوآموز بود و جز با خيال نمىدانست « 6 » ساخت . گيتى به خاصيت عكس عشق ، يكرنگى داشت و عرصهء ميدان عالم تنگى . دل مرقّعپوش در آغوش بلا ، خوش بنشست و دست قضا پاى خردمند را به سلسلهء خرسندى « 7 » ببست و غريم « 8 » بىمحابا « 9 » دست از دامن مدارا به گريبان تقاضا زد . افسونگر عشق عُود بر نار نهاد * سر بارى عشق بر سَرِ بار نهاد با خود گفتم كه اين نه آن قضائيست كه به دو بتوان آويخت ، و اين نه آن بلائيست كه از وى بتوان گريخت ، شربتى است چشيدنى ضربتى است كشيدنى ، و منزلى « 10 » است سپردنى « 11 » و راهيست بسر بردنى . هرچند به قول و عهد پيمانش نبود * تن در دادم چون سروسامانش نبود كردم ز سر آغاز چو پايانش نبود * در درد گريختم چو درمانش نبود تا چون سائس « 12 » عقل والى شد و سلطان مهر مستولى ، و در هفت ولايت نفس خطبه و سكّه به نام او شد و ملك و دولت به كام او ، صاحب صدر محبت در حجرهء دل
--> ( 1 ) . كودكى ( 2 ) . بيابان ( 3 ) . به كسر اول يعنى شنا كردن ( 4 ) . بار ، بار سنگين ( 5 ) . پيمودن غله ، پيمانه كردن ( 6 ) . در اينجا يعنى توانستن ( 7 ) . قناعت ( 8 ) . قرضخواه و در اينجا مراد عشق است ( 9 ) . فروگذاشتن در اينجا مراد مصر و نترس است ( 10 ) . در اينجا راه ميان دو بار انداز دو مرحله است ( 11 ) . به فتح دوم يعنى طى كردنى ( 12 ) . سائس : اسم فاعل از سياست به معنى نگهبانى و حكومت