مرتضى راوندى

362

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

عمل ناروايى دست مىزنند مىگويد : اى دريده يوسفان را پوستين از راه ظلم * باش تا گرگى شوى و پوستين خود درى تا به خشم و شهوتى بر منبر ، اندر كوىِ دين * بر سَرِ دارى ، اگرچه سوى خود بر منبرى * تو اى سلطان ، كه سلطان است ، خشم و آرزو بر تو * سوى سلطان سلطانان ندارى اسم سلطانى بدين ده روز دهقانى ، مَشو غرّه كه ناگاهان * چو اين پيمانه پر گردد نه دِه ماند نه دهقانى تومانى و به دو نيكت چو زين عالم برون رفتى * نيايد با تو در خاكت نه فغفورى نه خاقانى فسانهء خوب شو آخر ، چو ميدانى كه پيش از تو * فسانه نيك و بد گشتند ساسانى و سامانى همچنين در اشعار زير ، سنايى ، خداوان مال و جاه را به بىاعتبارى كار جهان واقف مىكند و آنان را از كبر و غرور و ناچيز شمردن حقوق مردم ، برحذر مىدارد اى خداوندان مال ، الاعتبار الاعتبار * اى خداجويان قال ، الاعتذار الاعتذار پيش از آن كاين جان عذرآور فروميرد ز نطق * پيش از آن كان چشم عبرت بين فروماند ز كار پند گيريد از سياهيتان گِرفته جاى پند * عذر آريد اى سپيديتان دميده بر غُذار در فريب آباد گيتى چند بايد داشت حرص * چشمتان چون چشم نرگس دست چون دست چنار . . . در جهان شاهان بسى بودند كز گردون ملك * تيرشان پروين گُسَل بود جوزا دستان آشِكار بنگَريد اكنون بَناتُ النعش و از دست مرگ * نيزه‌هاشان شاخ شاخ و تيرهاشان پارپار . . . سر به خاك آورد امروز آنكه افسر بود ، دِى * تن به دوزخ بُرد امسال آنكه گردن بود پار چند ازين رَمز و اشارت راه بايد رفت راه * چند ازين رنگ و عبارت كار بايد كرد كار تا به جان اين جهانى زنده چون ديو و ستور * گرچه پيرى ، همچو كودك خويشتن كودَك شمار حرص و شهوت در تو بيدارند خوش ، تو نى نَخُسب * چون پلنگى بر يمين دارى و موشى بريسار سنائى ، وارستگى و استغناء طبع خود را در ابيات زير آشكار مىكند : من ، نه مرد زن و زر و جاهم * به خدا گر كنم وگر خواهم