مرتضى راوندى

325

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

تو كى بشنوى ناله دادخواه * به كيوان بَرَت كلهء خوابگاه چنان خُسب كايد فغانت به گوش * اگر دادخواهى برآرد خروش كه نالد ز ظالم كه در دورتُست * كه هرجور كو مىكند ، جورتُست دَلير آمدى سعديا ، در سُخُن * چو تيغت به دستست فتحى بُكن بگو آنچه دانى كه حق گفته بِه * نه رشوت ستانى و نه عشرده طمع بند و دفتر ز حكمت بشوى * طمع بُگسَلُ و هرچه دانى بگوى « 1 » خُنكُ آنكه آسايش مرد و زن * گزيند بر آسايش خويشتن نكردند رغبت هنرپروران * به شادى خويش از غم ديگران اگر خوش بخسبد مَلك بر سرير * نپندارم آسوده خسبد فقير وگر زنده دارد شب ديرباز * بخسبند مردم به آرام و ناز سعدى در بوستان ضمن حكايتى به زمامدارى كه قصد عزلت و كناره‌گيرى دارد اندرز مىدهد كه فسخ عزيمت كند و مسئوليت خطيرى كه به‌عهده گرفته به انجام رساند و به‌جاى عزلت و طامات « 2 » كمر به خدمت خلق بندد : تو بر تخت سلطانى خويش باش * به اخلاق پاكيزه درويش باش به صدق و ارادت ميان بسته‌دار * ز طامات و دعوت زبان بسته‌دار قَدَم بايد اندر طريقت ، نه دَم * كه اصلى ندارد « دَمِ بىقَدَم « 3 » خبر دارى از خسروان عجم * كه كردند بر زيردستان ستم . . . اگر جور در پادشاهى كنى * پس از پادشاهى گدايى كنى حرامَست بر پادشَه خواب خوش * چو باشد ضعيف از قوى باركش ميازار عامى به يك خَردلَه * كه سلطان شبانست و عامى گَلِه چو پرخاش بينند و بيداد ازو * شبان نيست ، گرگست فرياد ازو بد انجام رفت و بد انديشه كرد * كه با زيردستان جفا پيشه كرد به سختى و سستى بر اين بگذرد * بماند بَرو سالها نام بد « 4 »

--> ( 1 ) . 23 تا 26 همان كتاب ، صفحات 239 : 240 : 241 . ( 2 ) . دعاوى باطل صوفيان ( 3 ) . حرف بدون عمل ( 4 ) . همان كتاب ص 247 .