مرتضى راوندى
319
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
آستينش گرفت سرهنگى * كه بيا نعل بر ستورم بند نهتنها در ايران بلكه در جهان اسلامى نيز در ادوارى كه مردانى نالايق بر مسند خلافت تكيه زدهاند اعمال و رفتار آنان مورد انتقاد قرار گرفته است ، چنان كه در اواخر عهد عباسيان مخصوصا در دوران خلافت « المعتز » تركان ، مقام و موقعيت ممتازى داشتند و بر جان مال مردم و خليفه وقت مسلّط بودند ، معروف است كه چون « معتز » به خلافت رسيد منجّمان گرد آمدند تا مدت خلافت او را پيشگويى كنند ، مردى جسور و منتقد و بيداردل از آن ميان برخاست و گفت : محتاج پيشگويى منجمان نيست ، مدت خلافت خليفه بسته بهنظر « تركان » است ، همه اهل مجلس از اين حرف خنديدند . تركان ، اين خليفه فاسد و نالايق را با گرفتن پاهايش ، روى زمين مىكشيدند ، آنگاه برهنهاش كرده با تن عريان در آفتاب سوزان به پا مىداشتند ، بطورىكه از شدت گرما يك پا برمىداشت و پاى ديگر را به زمين مىگذاشت و در همان حال از تركان سيلى مىخورد . . . » « 1 » در چنين اوضاعى « . . . ابو العباس عبد الله بن اسحاق بن سلام مكاوى كه شاعرى صادق و حقيقتگو بود ، در مذمّت اين خليفهء بىشخصيت و فرمانرواى عياش و نالايق اين اشعار را سرود : يا نقمة اللّه حلّى فى سراملك * لا يصلح الدّين و الدّنيا بقيراط و ليس ينفذ امرا فى رعيته * حتى يشاور فيها بنتّ بقراط ترجمه : اى كيفر خدايى بر سراى خليفه و پادشاهى فرودآى كه به اندازه يك قيراط به اصلاح دين و دنياى مردم نمىپردازد ، و هيچكارى را دربارهء رعاياى خود انجام نمىدهد مگر پس از مشورت با « دختر بقراط » . و مرادش از دختر بقراط « قبيجه » مادر معتز است . « 2 » انتقاد از روش مستبدانهء سلاطين در آثار منظوم بسيارى از شعرا نيز ديده مىشود : از جمله امير حسينى در زاد المسافرين ضمن داستان اسكندر و « ديوژن » به خودخواهى ارباب قدرت حمله كرده است : اين طرفه حكايت است بنگر * روزى ز قضا مگر سكندر مىرفت همه سپاه ، با او * وان حشمت و ملك و جاه با او ناگه به خرابهيى گذر كرد * پيرى ز خرابه سر به در كرد پيرى نه ، كه آفتاب پرنور * بر چشم سكندر آمد از دور پرسيد كه اين چه شايد ، آخر * وين كيست كه مىنمايد ، آخر
--> ( 1 ) . جرجى زيدان : تاريخ تمدن اسلام ، ج 4 ، ص 215 ( 2 ) . ابن نديم : الفهرست ، ترجمه م . رضا تجدد ، ج 2 ، ص 187