مرتضى راوندى
315
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
تو بار خداى جهان خويشى * از گوهر تو ، بِه گُهَر نباشد بنگر چه بايد هَميت كردن * تا بر تو فلك را ظفر نباشد از علم سپر كن كه بر حوادث * از علم قويتر سِپِر نباشد هركو سپر علم پيش گيرد * از زخم جهانش ضرر نباشد فتوحات و پيروزيهاى علمى و صنعتى اروپا از قرن هيجدهم به بعد و امنيت و آرامش نسبى كه متعاقب اين موفقيتها نصيب جهانيان شد ، تا حدى صحت گفتار شاعر را به ثبوت مىرساند . ناصر خسرو قباديانى مانند سنائى جوياى حقيقت و راستى است ، بهنظر او علم و حكمت بهترين هادى و راهنماى آدميان است و اگر كسى به علم و دانش خود عمل نكند مانند كسى است كه دعوى « زرگرى » كند ولى در واقع با اين هنر ظريف آشنايى نداشته باشد . بيعلم ، عمل چون درم قلب بود ، زود * رُسوا شود و شوره برون آرد و زنگار آن كو نكند طاعتِ علمش نبود علم * زرگر نبود مرد چو بر زر نكند كار تن به جان زنده است و جان زنده به علم * دانش اندر كانِ « 1 » جانَت گوهر است علم جانِ جان تست اى هوشيار * گر بجوئى جان جان را ، درخور « 2 » است حبسيّات و قصيدههاى شكوهآميز مسعود سعد سلمان نمودار ظلم و استبدادى است كه در قرن پنجم و ششم هجرى در كشورهاى خاورميانه برقرار بوده و آزادگانى چون ناصر خسرو و مسعود سعد از آن رنج مىبردند . اشعار انتقادى زير وضع روحى شاعر را در دورانهاى مختلف زندگى نشان مىدهد : « 3 » دريغا جوانى و آن روزگار * كه از رنج پيرى دل آگه نبود نشاط من از عيش كمتر نشد * آميد من از عمر كوته نبود ز سستى مرا آن پديد آمدست * درين مه كه هرگز در آن مه نبود سبك خشك شد چشمه بخت من * مگر آب آن چشمه را ره نبودّ در آن چاهم افكند گردون دون * كه از ژرفى آن چاه را ته نبود بسا شب كه در حبس ، بر من گذشت * كه بيناى آن شب جُز اكمَه « 3 » نبود
--> ( 1 ) . معدن ( 2 ) . شايسته ( 3 ) . كور مادرزاد