مرتضى راوندى

282

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

بارى عشق مخلوق مهيّا كن تا قدر اين كلمات ترا حاصل شود . دريغا ، از عشق چه توان گفت و از عشق چه نشان شايد داد ، و چه عبارت توان كرد ! در عشق قدم نهادن كسى را مسلّم شود كه با خود نباشد ، و ترك خود بكند ، و خود را ايثار عشق كند ، عشق آتش است ، هرجا كه باشد جز او رخت ديگرى ننهند . هرجا كه رسد سوزد ، و به رنگ خود گرداند . در عشق كسى قدم نِهد كِش جان نيست * با جان بودن به عشق در سامان نيست درماندهء عشق را از آن درمان نيست * كانگشت بهر چه برنهى عشق آن نيست اى عزيز ، به خدا رسيدن فرض است ، و لابدّ هرچه به‌واسطهء آن به خدا رسند فرض باشد به نزديك طالبان . عشق ، بنده را به خدا رساند ، پس عشق از بهر اين معنى فرض راه آمد . اى عزيز مجنون صفتى بايد كه از نام ليلى شنيدن جان توان باختن ، فارغ را از عشق ليلى چه باك و چه خبر ! و آنكه عاشق ليلى نباشد آنچه فرض راه مجنون بود ، او را فرض نبود . همه‌كس را آن ديده نباشد كه جمال ليلى بيند و عاشق ليلى شود ، تا آن ديده يابد كه عاشق ليلى شود ، كه اين عشق خود ضرورت باشد . كار آن عاشق دارد كه چون نام ليلى شنود ، گرفتار عشق ليلى شود ، به مجرّد اسم عشق ، عاشق‌شدن كارى طرفه « 1 » و اعجوبه « 2 » باشد . ناديده هر آنكسى كه نام تو شنيد * دل نامزد تو كرد و مِهر تو گزيد چون حسن و لطافت جمال تو بديد * جان بر سر دل نهاد و پيش تو كشيد كار طالب آنست كه در خود جز عشق نطلبد . وجود عاشق از عشق است ، بىعشق چگونه زندگانى كند ؟ حيات از عشق مىشناس ، و ممات بىعشق مىياب : روزى دو كه اندرين جهانم زنده * شرمم بادا اگر به جانم زنده آن لحظه شوم زنده كه پيشت ميرم * و آن دم ميرم كه بىتو مانم زنده سوداى عشق از زندگى جهانى بهتر ارزد ، و ديوانگى عشق بر همه عقلها افزون آيد . هركه عشق ندارد ، مجنون و بىحاصل است . هركه عاشق نيست خودبين و پركين باشد ، و خودراى بود . عاشقى بىخودى و بىراهى باشد . دريغا ، همه جهان و جهانيان كاشكى عاشق بودندى تا همه زنده و با درد بودندى ! عاشق شدن آيين چو من شيداييست * و آن‌كس كه نه عاشقست او خودراييست در عالم پير هركجا برناييست * عاشق بادا كه عشق خوش‌سوادييست

--> ( 1 ) . شگفت ، چيز تازه ( 2 ) . شگفت‌آور ، شگفت‌انگيز