مرتضى راوندى

276

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

مىنشستند . شيخ بو عبد اللّه باكو درآمد به پرسيدن استاد امام چون بنشستند و يكديگر را بپرسيدند بو عبد اللّه باكو گفت اين چيست ؟ استاد امام گفت كه شيخ بو سعيد مجلس خواهد گفت ، بنشين تا بشنوى . بو عبد اللّه گفت من او را منكرم ( يعنى به او معتقد نيستم ) استاد امام گفت كه من هم بودم تا آنچه حقيقت بود مشاهده كردم تو نيز بنشين تا ببينى شيخ بو عبد اللّه بنشست . استاد امام گفت گوش‌دار كه اين مرد مشرفست بر خواطر تا هيچ حركتى نكنى و هيچ‌چيز نينديشى كه او حالى باز نمايد . پس شيخ ما ابو سعيد درآمد و بر كرسى برآمد و مقريان قرآن برخواندند و شيخ دعا بگفت چون در سخن آمد بو عبد اللّه باكو پنهان دهن پرباد كرد و آهسته باخود گفت « بس باد كه در باد است او هنوز » اين سخن نينديشيده بود كه شيخ ما بو سعيد روى به سوى او كرد و گفت آرى در باد ، معدن باد است . اين كلمه بگفت و با سر سخن شد . استاد امام شيخ ، عبد اللّه را گفت چه كردى ؟ او گفت چنين كردم . استاد امام گفت من ترا نگفتم كه هيچ نكن كه اين مرد مشرفست بر همه حركتها و انديشها . « 1 » چون شيخ در سخن آمد و گرم شد ، شيخ بو عبد اللّه آن حالت شيخ بديد و آن سلطنت او و اشراف او بر خواطر ، با خود انديشه كرد كه چندين موقف بتجريد بيستادم و چندين مشايخ را ديدم و خدمت ايشان كردم . . . سبب چيست كه اين‌همه برين مرد اظهار مىشود در ما هيچ اظهار نمىشود ؟ شيخ ما در حال روى به وى كرد و گفت اى خواجه : تو چنانى كه ترا بخت چنانست و چنان * من چنينم كه مرا بخت چنين است و چنين . . . دست بر وى فرود آورد و از كرسى فرود آمد و به نزديك استاد امام و شيخ بو عبد اللّه باكو شد ، چون بنشستند شيخ ابو سعيد استاد امام را گفت كه اين خواجه را بگوى كه دل خوش كن . شيخ ابو سعيد گفت اين نتوانم كرد ، آرزويى ديگر بخواه شيخ بو عبد اللّه گفت مرا آرزو اين است . شيخ ابو سعيد گفت ، بسيار مشايخ و بزرگان را چشم بر تو افتاده است ما بدان نظرها مىآييم نه به نزديك تو ، چون شيخ ما ، اين سخن بگفت گريستن و خروش از جمع برآمد ، و شيخ بو عبد اللّه نيز بسيار بگريست و آن انكار و داورى با شيخ ما ، از درون او برخاست و صافى شد و جملهء جمع ، خوش‌دل برخاستند . . . و در عهد ما از هزار كلمه كه به مراعات و لطف مىگوئيم يك ذرّه آسايش روى نمىنمايد ، زيراكه به ريا و نفاق و مداهنت آميخته است . . . » « 1 »

--> ( 1 ) . همان كتاب ، ص 67 و 68