مرتضى راوندى

264

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

اوست . . . مقصود هركس معبود اوست . . . پس هركرا جز حق سبحانه و تعالى مقصود است ، توحيد وى تمام نيست و از شرك خفّى خالى نيست . . . « 1 » در پايان اين نامهء مشروح غزالى مىگويد : « . . . امروز قريب پانزده سال است كه سه نذر كردم ، يكى آنكه از هيچ سلطانى مالى قبول نكنم ، ديگر آنكه به سلام هيچ سلطانى نروم . سوم آنكه مناظره نكنم . اگر در اين نذر نقض آورم ، دل و وقت شوريده گردد ، و هيچ كار دين و دنيا ميسّر نشود و در بغداد از مناظره كردن چاره نيست و از سلام دار الخلافه امتناع نتوان كرد . . . » و در پايان نامه مىگويد : « چون عمر دير كشيد ، منتظر كه از مكارم اخلاق اين عذر قبول كند و انگارد كه چون غزالى به بغداد رسيد فرمان حق تعالى در مرگ ، او را دريافت ، نه تدبير مدرسى بايد كرد ، امروز همان تقدير كند و السلام . . . « 2 » شاگردان غزالى « غزالى در عصر خود دانشمندى يكتا بود ، چهار سال در نظاميه بغداد و حدود يك سال در نظاميه نيشابور رسما تدريس مىكرد ، در اوقات ديگر نيز جويندگان علم و دانش از محضرش استفاده مىكردند ، چه در آن تاريخ ، هركجا دانشمندى يافته مىشد ، طلاب و عاشقان علم و ادب گرد او را مىگرفتند و به هر وسيله كه ممكن بود از او فيض‌ياب مىشدند . اين است كه غزالى در تمام دورهء عمر حتى در ايام مسافرت و رياضتش جز در مواقع خلوت هيچگاه از افاضه و افاده فارغ نبود ايامى كه در بغداد بود پيوسته نزديك سيصد تن از فضلاء و در نيشابور هم گروهى بسيار ، و سپس در توس با سرپرستى مدرسه و خانقاهى كه خود بنياد و داير كرده بود حدود يكصد و پنجاه متورّع از وى تربيت و تعليم مىگرفتند و از مجالس درس و موعظه‌اش بهره‌مند مىگشتند . گروهى بسيار از علما و دانشمندان قرن ششم هجرى خصوصا در قلمرو خراسان همگى شاگردان و تربيت‌يافتگان غزّالى بودند و غالب در كتب تراجم و رجال به اسامى آنها برمىخوريم . واقعهء غز و هجوم اين طايفه بر خراسان كه از سنهء 548 شروع شد و سالها طول كشيد يكى از وقايع شومى است كه در تاريخ سياسى و ادبى ايران بىاندازه اثر بخشيد . داستان گرفتارى سلطان سنجر سلجوقى به دست غزان و مدّت پنج سال اسير بودنش در دست اين طايفه و فتنه‌هاى پىدرپى و كشتارهاى شوم و به تعبير مورّخان اسلام قتل شعوايى كه اين گروه گسيخته‌لگام در نيشابور و ديگر بلاد خراسان كردند ، يكى از

--> ( 1 ) . همان كتاب ص 204 به بعد . ( به اختصار ) . ( 2 ) . همان كتاب ، ص 211 و 212 .