مرتضى راوندى

236

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

ز افلاك برگذر ، اگرت ميل نزهت است * كين گرد خيمه نيز محل طوارق است خورشيد حق ز سايه تو در حجاب شد * ورنه همه سراسر عالم مشارق است يكى از اشعار جالب و دلنشين كمال الدين اصفهانى ، توصيفى است كه از آمدن برف و جنبه‌هاى مثبت و منفى اين مائده آسمانى به‌دست داده و حال‌وروز بينوايان و منعمان را در سرماى سخت با استادى توصيف كرده است كه بيتى چند از آن را نقل مىكنيم : هرگز كسى نداد بدينسان نشان برف * گويى كه لقمه‌ايست زمين در دهان برف مانند پنبه‌دانه كه در پنبه تعبيه است * اجرام كوههاست نهان در ميان برف ناگه فتاد لرزه بر اطراف روزگار * از چه ؟ ز بيم تاختنِ ناگهانِ برف گشتند نااميد همى جانور ز جان * با جانِ كوهسار چه پيوست جان برف چاه مُقنّعست « 1 » همه چاه خانه‌ها * انباشته به گوهر سيماب « 2 » سان برف از روى خاك سر به‌ميان سماءِ كشيد * آن خِنگ بادپاى گسسته عنان برف سيلاب ظلم او در و ديوار مىكَنَد * خود رسم عدل نيست مگر در جهان برف از نان و جامه ، خلق غنى گشتى اربُدى * از آرد يا زِ پنبه تن ناتوان برف از بس كه سر به خانه هركس فروبرد * سرد و گران و بىمزه شد ميهمان برف گرچه سپيد كرد همه خانه‌مان ما * يا رب سياه باد همه خانه‌مان برف وقتى چنين نشاط كسى را مسلم است * كاسباب عيش دارد اندر زمان برف هم نان و گوشت دارد هم هيزم و شراب * هم مطربى كه برزندش داستان برف نه همچو من كه هرنفس از باد ز مهرير * پيغام‌هاى سرد دهد بر زبان برف دستى تهى به زير زنخدان كند ستون * و اندر هوا همى شمرد پودوتان « 3 » برف دلتنگ و بىنوا چو بطان « 4 » بر كنار آب * خلقى نشسته‌ايم كران تا كران برف گر قُوّتَم بُدى ز پى قُرصِ آفتاب * بر بام چرخ رفتمى از نردبان برف « 5 »

--> ( 1 ) . مقصود چاهيست كه مقنع نزديك نخشب ساخته . ( 2 ) . جيوه ( 3 ) . تاروپود ( 4 ) . مرغابى ( 5 ) . دكتر ذبيح الله صفا گنج و گنجينه ، ص 626 به بعد . ( به اختصار )