مرتضى راوندى
233
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
« وجيز » بر تو بخوانم ، مولانا اجابت نمود ، تا مدت هفت ماه ، هرروز از وجيز درسى بر او مىخواند . . . روزى مولانا . . . خادم را براى وظيفه تغذّى و مأكول چاشت به خانه فرستاد ، چون از خانقاه بيرون آمد ، فدائى فقيه ، كه منتهز فرصت بود ، از خادم خانقاه پرسيد كه در خدمت مولانا كيست از اصحاب و احباب ؟ خادم گفت تنهاست فريد و وحيد . فدايى گفت ساعتى درآمدن درنگ نماى كه من دو سه مسأله مشكل دارم تا به خدمتش حل كنم و در خانقاه رفت و در ، از پشت محكم بربست و چون پيش مولانا رسيد كارد مرده ريك « 1 » بكشيد و قصد مولانا فخر الدين كرد ، امام برجست و گفت اى مرد چه مىخواهى ؟ فدايى گفت : آنكه شكم مولانا از سينهء تا ناف خواهم دريد ، تا چرا بر منبر ما را لعنت كرد و امام از يمين و يسار مىجست و فدايى با كارد كشيده از عقب او مىدويد . امام را از غايت وحشت و حيرت پاى بر چيزى برآمد و از آن . . . بيافتاد فدائى او را بگرفت و بينداخت و برجست و بر سينه او نشست . . . مولانا از او زينهار « 2 » خواست و گفت توبت كردم ، ملحد گفت توبت شما درست نيست ، هر آينه چون از چنگ من رهايى يا بى كفارت سوگند را رخصتى بجويى . امام توبت كرد و ناليد . . . كه آن را هيچ كفارتى و رخصتى نطلبد ، فدايى زود برخاست و بر امام سلام كرد و گفت مترس و ايمن باش . از حضرت اجازت كشتن تو نبود و گرنه دردم تو را مىكشتم - ديگر مولانا تو را درود مىفرستد و به حضور شما اشتياق تمام مىنمايد و به وصول قلعه دعوت مىنمايد و اگر به قلعه مبادرت جويى هر آينه حاكم مطلق قلعه تو باشى و ما بندگان مطيع و منقاد ، و مىفرمايد كه اگر عزيمت آمدن ندارى بارى ما را مذّمت و ملامت منماى كه كلام تو بر دلهاى خواص و عوام تا به قيامت كالنّقش على الحجر باشد . - و مبلغ سيصد و شصت و پنج دينار زر سرخ با ياى از ميان خود بگشاد و ببوسيد و به خدمت مولانا نهاد و گفت از آن روز باز كه مرا اينجا فرستاد ، هر سال اين مقدار وظيفه معين كرد ، و دو خلعت و تشريف در خانه من . . . تعبيه است ، بفرستد و جامه بردارد . . . اين بگفت و برفت و مولانا بفرستاد و خلعتها برداشت . برهان و قاطع : و پيوسته عادت امام آن بودى كه در اثناى مباحثه فرمودى « خلافا للملاحده لعنهم اللّه ، دمرهم الله ، و خذلهم الله . » و من بعد هربار فرمودى كه « خلاما للاسمعيليه » از جمله تلامذه شخصى بپرسيد كه مولانا هربار ايشان را لعنهم الله مىگفتى ، اكنون نمىفرمايد موجب آن چيست ؟ گفت : اى يار ايشان « برهان قاطع » گرفته دارند ،
--> ( 1 ) . ميراث ( 2 ) . امان