مرتضى راوندى

223

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

كه باز آمد همه كار نديمان * به سيلى خوردن و دشنام دادن كهتر و مهتر و شريف و وضيع * همه سرگشته‌اند و رنجورند دوستان گر بدوستان نرسند * اندرين روزگار ، معذورند انورى در ساحت زمانه ز راحت نشان مخواه * تركيب عافيت ز مزاج جهان مخواه در داغ دل بسوز و ز مرهم اثر مجوى * با خويشتن بساز و ز همدم نشان مخواه گر دردم نهنگ درآيى نفس مَزَن * ور درگو « 1 » محيط درافتى كران مخواه از قصيده خاقانى كيست ز اهل زمانه خاقانى * كه تو اهلِ و فاش پندارى خواجه گويد كه دوستدار توام * پاسخش ده كه دوست چون دارى تا عزيزم مرا عزيز كنى * چون شدم خوار ، خوار انگارى . . . خاقانى صبح كرم و وفا فروشد * خاقانى از اين دو جنس كم گوى پاى از طلب كرم فروماند * دست از صفت وفا فروشوى شو تعزيتِ كَرَم همىدار * رو مرثيهء « وفا » همى گوى خاقانى آن غلامى كه از پى امرش * آسمان زحمت دواج « 2 » كشيد يكزمان از ميان كمر بگشاد * لاجرم چون نگين به تاج رسيد ظهير فاريابى عهد بزرگان مُلك بين كه زايشان * تشنه بجز وعدهء سراب نيابد نام كرم خود مبر كه بيغرض از دور * هركه سلامى كند جواب نيابد شكر همى كن كه نيك و بد به سرآيد * مُلك خدايست كانقلاب نيابد ظهير فاريابى خواجگان را نگر براى خدا * كاندرين شهر مقتدا باشند همه عامى و آنگه از پى فضل * لاف پيماو ژاژخا باشند

--> ( 1 ) . گوى ، عرصه ( 2 ) . بالاپوش - لحاف ( اين لغت امروز نيز در سمنان و دهات اطراف آن مستعمل است )