مرتضى راوندى

163

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

بدان آگاه كرد آن‌كس را ، كى خواهد ، از بندگان او و هركى محروم است از آن در گمشدگى همى گرديد و در كورى همى رفت ، بر دلهاى ايشان قفلهاست كى آن را نگشايند و از خرد ايشان بند قفلها برنخيزد ، و اولياء ايزد در مرغزارهاى بهشت ، همى چرند ، و از درختان آن همى چينند و اندرجويهاى آن ، سباهت « 1 » همى كنند ، سير نشوند از آن يك ساعت و ناتوان نگردند . . . « 2 » اسحاق بن ابراهيم اسحاق بن ابراهيم ، مؤلف كتاب مشهوريست به نام : قصص الانبياء ، كه از سرگذشت پيامبران حكايت مىكند . نثر كتاب روشن و كمابيش سليس است ، اينك نمونه‌يى از نثر او را در پيرامون مهاجرت مريم مىآوريم : « . . . چون يك ماه از مولود عيسى عليه السلام برآمد ، مريم ، عيسى را برداشت و به زمين مصر شد و گويند كه سى سال آنجا بماند تا آنوقت كه عيسى بزرگ شد و پيغمبرى آمدش ، و فرمان آمدش كه به زمين بيت المقدس بازگردد ، بازآمد و انجيل و احكام آن ، ايشان را بياموخت . . . چون عيسى بزرگتر شد ، مريم او را به معلّمى سپرد و گفت : اين كودك را نيك آموز و عزيزدار و مزن . و خود برفت ، معلّم او را پيش خواند و گفت : بگوى ابجد . عيسى گفت : ابجد چه بود ؟ معلم گفت : تو بياموز و معنى مپرس ! عيسى گفت : چگونه آموزم ، چيزى كه اصلش ندانم ؟ معلمش بزد و گفت : بگوى ابجد . گفت : تا اصلش نگويى ، نگويم . معلم بسيار بگفت ، سخن استاد را نشنيد ، چون مادرش بيامد تا او را برد ، عيسى گفت : يا مادر ، اين معلم وصيت تو كار نبست ، تو گفتى كه بسيار آموز و اندك زن ، او بسيار زد و اندك آموخت . پس گفت : يا معلم ، اگر خواهى ، تا من ترا معنى ابجد بگويم كه ابجد چه بود ؟ معلم گفت : بگوى . عيسى گفت : الف ، آلاء اوست ، و بىبقاى اوست و جيم جلال اوست . چون عيسى اين سخن بگفت ، معلم تعجب كرد و گفت : يا زن ، اين فرزند تو نه چنانست كه از كسى آموزد كه وى چنانست كه ، بايد كه همه عالم از او آموزند . . . » « 3 » اكنون به معرفى تنى چند از نويسندگان ، مورخان و دانشمندان قرن چهارم و پنجم مىپردازيم :

--> ( 1 ) . شنا ( 2 ) . ابو يعقوب اسحاق بن احمد سگزى : كشف الحجوب ، ص 2 ( 3 ) . قصص الانبياء ، به اهتمام حبيب يغمايى ، ص 369 به بعد