مرتضى راوندى
148
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
نباشد همى نيك و بد پايدار * همان به كه نيكو بود يادگار همان گنج و دينارُ كاخ بلند * نخواهد بُدَن مر ترا سودمند فريدون فرخ فرشته نبود * به مشك و به عنبر سرشته نبود به داد و دهش يافت آن نيكويى * تو داد و دهش كن فريدون تويى مكن بد كه بينى به فرجام بد * ز بد گردد اندر جهان نام بد * نگيرد تو را دست جز نيكويى * گر از مردِ دانا سخن بشنوى * هر آنكس كه انديشهء بد كند * به فرجام بد ، با تن خود كند * جهان را نبايد سپردن به بد * كه بَر بَد كنش بىگمان بدرسد * بياموز و بشنو ز هر دانشى * بيايى ز هر دانشى رامشى ز خورد و ز بخشش مياساى هيچ * همه دانش و داد ، دادن بسيج دگر با خردمند مردم نشين * كه نادان نباشد بر آئين و دين كه دانا ترا دشمن جان بود * به از دوست مردى كه نادان بود * تو را از دو گيتى برآوردهاند * به چندين ميانجى بپروردهاند نخستين فطرت پسين شمار * تويى خويشتن را به بازى مدار زمانى مياساى از آموختن * اگر جان همى خواهى افروختن برنج اندر آرى تنت را رواست * كه خود رنج بردن به دانش سزاست * كوش تا خلق را به كار آيى * تا به خدمت جهان بيارايى * خنك نيكبختى كه در گوشهاى * بدست آرد از معرفت توشهاى فروتن بود هوشمند گُزين * نهد شاخ پرميوه سر بر زمين در شاهنامه فردوسى ، تنها مطالب نغز فلسفى ، اجتماعى و تاريخى و اخلاقى نمىبينيم ، بلكه فردوسى چون هواخواه استقلال و آزادى ايران است به نسل جوان درس وطنپرستى مىآموزد ، در موارد مختلف علاقه و دلبستگى خود را به اين آبوخاك