مرتضى راوندى

128

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

به شهرم يكى مهربان دوست بود * تو گفتى كه با من به يك پوست بود مرا گفت خوب آمد اين راى تو * به نيكى خرامد مگر پاى تو نوشته من اين نامهء پهلوى * به نزد تو آرم مگر بغنوى گشاده زبان و جوانيت هست * سخن گفتن پهلوانيت هست شو اين نامه خسروان بازگوى * بدين‌جوى نزد مهان آبروى بزرگزادهء ديگرى چون از نيّت عالى فردوسى باخبر مىشود ، با جان و دل به يارى او برمىخيزد : مرا گفت ، كز من چه آيد همى * كه جانت سخن برگرايد همى به چيزى كه باشد مرا دسترس * بكوشم ، نيازت نيارم به كس علاوه‌براين رادمردانى چون « حيى قتيب » و على ديلم بودلف و ابو العباس فضل بن احمد اسفرانيى وزير سلطان محمود به اهميت كار عظيم فردوسى پىبردند و در حد امكان به استاد توس كمك كردند ، چنان كه شاعر در ابيات زير به معرفى و ستايش آنان پرداخته است : حُيىّ قُتَيب است از آزادگان * كه از من نخواهد سُخن رايگان نِيَم آگه از اصل و فرع خراج * همى غلطم اندر ميان دواج « 1 » از اين نامه از نامداران شهر * على ديلم بُودُلَف راست بهر از اويم خور و پوشش و سيم و زر * از او يافتم جُنبش و پاى و پر از بركت تشويق مادى اين بزرگان ، فردوسى توانست عمر گرانمايه را در راه انجام اين آرزوى ملى صرف كند ، ولى متاسفانه گروهى ديگر از رجال و آزادگان آن عصر ، بدون اينكه كمكى مادى يا معنوى به استاد بكنند ، در صدد بهره‌بردارى از كار دشوار و سنگين او برآمدند و از آثار و اشعار او به رايگان رونويسهايى تهيّه ، و با احسنت‌هاى خشك و خالى ، روح شاعر را آزرده مىكردند : بزرگانِ با دانش ، آزادگان * نبشتند يكسر همه رايگان جز احسنت از ايشان نَبُد بهره‌ام * بِكَفت « 2 » اندر احسنتشان زهرام پس از آنكه قسمت مهمى از شاهنامه گفته مىشود ، محمود به پادشاهى مىرسد ، فردوسى شاهنامه را به نام او مىكند و به نزد او مىبرد . در سال 371 نظم شاهنامه آغاز گرديد و سى و پنجسال طول كشيد ، به اين حساب شاهنامه در سال 406 به پايان رسيده

--> ( 1 ) . دواج يعنى لحاف ( 2 ) . بكفت : تركيد و باز شد ( يعنى سخت ناراحت شدم )