مرتضى راوندى
117
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
عمر خويش را در دربار غزنه بسر مىآورد . . . « 1 » » منوچهرى نيز دست كمى از آنها ندارد ، اين شاعر دامغانى بر خلاف ناصر خسرو ، نظامى ، عطار ، مولوى و چندتن ديگر ، بدون اينكه به رنجها و تالمات مادى و معنوى همنوعان خود بينديشد ، در فكر آسايش و آرامش خويش است ، روحيه و طرز فكر شاعر در اشعار زير نمودار است : نوبهار آمد و آورد گل تازه فراز * مى خوشبوى فراز آور و بربط بنواز اى بلند اختر نامآور تا چند بكاخ * سوى باغ آى كه آمد گه نوروز فراز بوستان عود همى سوزد تيمار « 2 » بسوز * فاخته ناى همى سازد طنبور بساز به سماعى « 3 » كه بديع است كنون گوش بنه * به نبيدى « 4 » كه لطيف است كنون دست بياز گر همى خواهى بنشست ، ملك و ارنشين * ور همىتاختن آرى بهسوى خوبان تاز « . . . دربار غزنه ، دربار سلطان يمين الدّوله محمود غزنوى ، در آن زمان ، شهرت و آوازهيى بسيار داشت و ميعادگاه شاعران ، دبيران ، نديمان ، مسخرگان و اميران بود ، سلطان كه اوقات خويش را بين رزم و بزم قسمت كرده بود ، درهاى كاخ خود را بر روى همهء جويندگان نام و جاه كه براى نيل بدين هدف ، هرسختى و هرپستى را پيشباز مىكردند گشوده بود ، درست است كه در مجلس او نام دين ، نام خليفه و نام مسلمانى با حرمت و بزرگداشت مىرفت ، اما اينها سياست و لفظ و حيله بود و آنچه در وراى آن وجود داشت ، دنيا ، لذت و آوازهجويى بود ، سلطان ، خود يك بار حنفى بود يكزمان شافعى ، گاه با كراميها محبت مىكرد و گاه به اشعريان تمايل مىورزيد ، براى دلجويى از خليفهء عباسى سفير فاطميان را مىكشت و بهخاطر استوارى قدرت و افزونى ثروت خويش ، بددينان را مصادره مىكرد و قرمطيان را به دست هلاك و نابودى مىسپرد ، ليكن در همهء اين كارها ، غرض او بسط قلمرو كشور و نشر صيت و آوازه خويش بود ، دين و اسلام و زهد و پارسايى ، بر خلاف آنچه در قصايد صوفيه آمده است ، دل او را نرم نكرده بود ، عشرت او همه با باده و ساده ، و تفريح او همه در گوش دادن به دروغ ، چاپلوسى شاعران و مسخرگان بود ، وقتى به شراب مىنشست ، گاه چندين روز درين كار صرف مىكرد ، و نديمان و اميران را نزد خويش نگه مىداشت در مجلس او طلعت غلامان سادهروى نه فقط
--> ( 1 ) . عبد الحسين زرينكوب : با كاروان حله ، ص 31 . ( 2 ) . غم و غصّه ( 3 ) . آواز خوش ( 4 ) . شراب