مرتضى راوندى

114

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

مرد حَرَس « 1 » كفكهاش پاك بگيرد * تا بشود تيره‌گيش و گردد رخشان آخر ، كارام گيرد و نچخد « 2 » نيز * درش كند استوار مرد نگهبان چون بنشيند تمام و صافى گردد * گونهء « 3 » ياقوت سرخ گيرد و مرجان « 4 » . . . ورش ببويى گمان برى كه گل سرخ * بوى به دو داد و مشك و عنبر با ، بان هم به غم اندر همى گدازد چونين * تا بگه نوبهار و نيمه نيسان آنگه اگر نيمشب درش بگشايى * چشمهء خورشيد بينى تابان ور ببلور اندورن بينى گوئى * گوهر سرخ است ، به كَفِّ موسى عمران زفت « 5 » شود راد و مرد سست دلاور * گر بچشد زوى و روى زرد گلستان انُده ده ساله را بطنجه « 6 » رساند * شادى نو را ز « رى » بيارد و « عمان » با مى چونين كه سالخورده بود چند * جامه بكرده فراز پنجه خلقان « 7 » مجلس بايد بساخته ملكانه * از گل وَز ياسمين و خيرى الوان نعمت فردوس گستريده ز هرسو * ساخته كارى كه كس نسازد چونان جامهء زرّين و فرشهاى نو آيين * شهره رياحين و تختهاى فراوان . . . يك صف ميران و بلعمى بنشسته * يك صف حُرّان و مير صالح دهقان خسرو بر تخت پيشگاه نشسته * شاه ملوك جهان ، امير خراسان ترك هزاران بپاى ، پيش صف اندر * هريك چون ماه بر دو هفته دُرفشان « 8 » . . . باده دهنده بتى بديع ز خوبان * بچهء خاتون ترك و بچهء خاقان چونش بگردد نبيذ چند بشادى * شاه جهان شادمان خرم و خندان از كف تركى سياه چشم پرىروى * قامت چون سرو و زلفكانش چوگان خود بخورد نوش و اولياش هميدون * گويد هريك چو مى بگيرد شادان . . . خلق ، همه از خاك و آب و آتش و بادند * وين ملك ، از آفتاب گوهر ساسان . . . گر تو فصيحى همه مناقب « 9 » او گوى * ور تو دبيرى همه مدايح او خوان

--> ( 1 ) . به فتح اول و دوم به معنى نگهبان ( 2 ) . چخيدن به فتح اول بمعنى ستيزه‌كردن و اينجا به معنى حركت كردن و زيرورو شدن . ( 3 ) . رنگ ( 4 ) . جانورى دريايى است . ( 5 ) . بخيل ( 6 ) . بندرى است در مراكش ( 7 ) . مراد توصيف كهنگى شراب است ( 8 ) . چون ماه تمام ، تابنده و درخشان ( 9 ) . محاسن