مرتضى راوندى
512
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
محتسبان و مأموران انتظامى ، بجاى آنكه آب خزينه را همه روز عوض كنند هر هفته و شايد هر ماه يكبار به اين كار اقدام مىكردند . سيد جمال الدين واعظ در جريان نهضت مشروطيت ، در يكى از مساجد تهران ، در مقام انتقاد از وضع عمومى كشور ، در مورد آلودگى حمامها نيز مطالبى مىگويد : « حمامهاى صحيح مال اغنياست . آبهاى ما فقرا را مىبينيد ؟ اگر تجزيه كنيد ، نصف آب كثافت است . حمامهاى ما را همه مىبينيد ؟ يك نفر نيست به اين حمامى بگويد كه اقلا دو ماه يك مرتبه ، آب خزانه را عوض كن . اين مطلب را هم بايد مجلس شوراى ملى بگويد ؟ اين كار حاكم است ؟ » « 1 » استاد جمالزاده ، فرزند آن شهيد صديق راه مشروطيت ، نيز طى مقالهاى ، از خصوصيات حمامهاى ايران در پنجاه شصت سال پيش ياد مىكند : تا پنجاه شصت سال پيش ، حمام تنها محلى براى تطهير و پاكيزه كردن بدن نبود بلكه كمابيش محلى براى ملاقات و گفتگو نيز بود . مخصوصا در حمامهاى زنانه ، بحثها و پرچانگيهاى چندين ساعته صورت مىگرفت . زنها از ماجراهاى داخلى يكديگر و اخلاق و اطوار شوهران مطلع مىشدند ، و براى برادران و فرزندان خود ، دخترى شايسته برمىگزيدند . حمام معمولا گود بود و بايد چندين پله پايين رفت . مردم برحسب موقعيت طبقاتى ، در سربينه در محل مناسبى لخت مىشدند و لنگى به كمر مىبستند ، پاى را در حوضچهيى مىشستند و قدم به صحن حمام مىنهادند ، و بلافاصله به خزينهء آب ملول يا آب گرم مىرفتند . پس از آنكه بدن به اصطلاح خيس مىخورد و آماده مىگرديد ، دلاك كيسهكش آغاز به كار مىكرد . به قول استاد جمالزاده : « براى تمدد اعصاب ، آسايش خاطر و رفع خستگى ، هيچ معجونى در دنيا بهتر از يك حمام خودمانى گرم و نرم و يك مشتمال مضبوط استاد حمامى نيست . استاد ، طرز كار دلاك خصوصى خود را چنين توصيف مىكند : « دلاك حمام را كه در كار مشتمال استاد بود ، خوب مى - شناختم ؛ از اهل مازندران و از قصبهء كجور بود ، و « داش فرهاد » صدايش مىكردند . مدتها بود كه مزهء مشتمالش را چشيده بودم و هر مرتبه ، از زير مشتمال مبلغى جوانتر بيرون آمده بودم . لنگ تروتازهاى را در آب داغ فشرد و روى سنگ مرمر كف حمام انداخت و لنگ ديگرى را چنبر ساخته زير سرم گذاشت و گفت : بفرماييد دراز بكشيد . خدا نصيبتان كند كه عطيهء روحپرورى است كه خداوند نصيب مردم مشرق زمين كرده است . كيسه بدست ، در پهلويم زانو زد و مشغول كار خود گرديد . كيفى داشتم كه گفتنى نيست ؛ دلم مىخواست يك عمر طول بكشد . نم نمك ، چشمهايم بهم رفت و در زير نوازش هموار كيسه و كف صابون از اين عالم بدر شدم . وقتى به خود آمدم كه داش فرهاد با دولچهء آب ولرم ، به روى بدنم مىريخت . گفت : عافيت باشد ؛ گفتم : « دستت درد نكند كه زندهام كردى . » گفت : قربان شما نوكر و خانهزاد سر كار هستم . « 2 » » گفتگوى خود را در پيرامون گرمابهها با ذكر شرحى كه عارف قزوينى در پيرامون گرمابه
--> ( 1 ) . ر ك : مجلهء يغما . خرداد 39 ، ص 157 . ( 2 ) . محمد على جمالزاده ، « مقاله » ؛ راهنماى كتاب . تير و شهريور 54 ، ص 301 ببعد .