مرتضى راوندى

420

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

لشكريان عضد الدوله در آنجا بدين نحو توصيف مىكند : « قحط برخاست و مادهء قوت كه مدد حيات بود ، بريده شد ؛ و كار به جايى رسيد كه نخالهء جو را با گل خمير مىكردند و بدان سد رمقى مىنمودند . و عتبى آورده است كه من نامه‌هاى آن لشكر ديدمى ، از آن خمير در ميان آنها درج كرده براى اعلام حال و تنگى معيشت خود ؛ چون مداد سياه و تباه بودى . » نمونهء ديگر : « در زمستان سال 401 هجرى ، در بلاد خراسان عموما و در نيشابور خصوصا ، قحط و غلائى هائل و بلائى نازل حادث شد . . . و كس را از نايافت قوت ، قوت نماند . . . فضلاء عصر در ذكر آن قحط و غلاء منظومات بسيار گفتند . . . سلطان بفرمود در اين ايام كه در جمله بلاد و ممالك عمال و معتمدان او در انبارها گشودند و غله‌ها بيرون ريختند و بر فقرا و مساكين صرف كردند و جان ايشان از چنگال هلاك بستدند ؛ و سال با آن حال بپايان آمد تا غلات سنهء اثنين و اربعمائه در رسيد و نايرهء محنت قحط و غلا منطفى شد و شدت آن حال منتفى گشت ، و بارى تعالى باران رحمت فروفرستاد ! در جاى ديگر كتاب ترجمهء تاريخ يمينى قحطى وحشتناك نيشابور چنين توصيف شده است : در اين سال ( احدى و اربعمائه ) در بلاد خراسان عموما و در نيشابور خصوصا قحطى روى نمود كه مردم را از نايافت قوت ، قوت نماند و قيمت گندم و جو از دانهء مرواريد درگذشت ، و از سگ و گربه نشانى نماند ، بلكه مادر از گوشت فرزند تغذى مىساخت و برادر به لحم برادر روز مىگذرانيد ، و شوهر زن را مىجوشانيد . و در نيشابور هيچكس را مجال آن نماند كه به محلات دوردست تردد كند مگر به استظهار بعضى كه سلاح همراه ايشان بودى . . . « 1 » نظامى گنجوى زلزلهء گنجه را چنين توصيف مىكند : چنان لرزه افاد بر كوه و دشت * كه گرد از گريبان گردون گذشت فلك را سلاسل ز هم برگسست * زمين را مفاصل بهم در شكست در اعضاى خاك ، آب را بسته شد * ز بس كوفتن ، كوه را خسته شد ز چندان زن و مرد و برنا و پير * برون نامد آوازها جز نفير قحطى شديد در كرمان : پس از حملهء غزها به كرمان ، در اثر خشكسالى ، قحطى سختى در كرمان پديد آمد بطوريكه صاحب تاريخ سلاجقه نوشته است : « دانه‌اى در هيچ خانه‌اى نماند ؛ قوت هستى و طعام خوشى در گواشير ، چندگاهى ، هستهء خرما بود ، كه آن را آرد مىكردند و مىخوردند و مىمردند . چون هسته نيز به آخر رسيد ، گرسنگان نطعهاى كهنه و دلوهاى پوسيده و دبه‌هاى دريده مىسوختند و مىخوردند ، و هر روز چند كودك در شهر گم مىشد كه گرسنگان ايشان را به مذبح هلاك مىبردند ، و چند كس فرزند خويش طعمه ساخت و بخورد و در همهء شهر و حومه يك گربه نماند ، و در شوارع ، روز و شب ، گرسنگان و سگان در كشتى بودند . اگر سگ غالب مىآمد ، آدمى را مىخورد و اگر آدمى غالب مىآمد سگ را . . . از تراكم مردگان در محلات ، زندگان را مجال گذر نماند و كس را پرواى مرده و تجهيز و تكفين نبود . »

--> ( 1 ) . ر ك : محمد عبد الجبار عتبى . تاريخ يمينى ، ترجمهء ابو الشرف ناصح بن ظفر جرفادقانى ، به اهتمام جعفر شعار ص 314 ؛ تاريخ الفى ؛ در پيرامون تاريخ بيهقى ، پيشين . ج 2 ، ص 815 .