مرتضى راوندى

121

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

روش ، بسيار خرابى كرد [ راحة الصدور ، 296 ] . بعد از ايل ارسلان ، سلطان علاء الدين تكش هم در لشكركشى خود به عراق ، سنت خوارزميان را دنبال كرد و از هيچگونه قتل و آزار و ظلم و فساد خوددارى ننمود . راوندى گويد كه چون سلطان تكش طغرل بن ارسلان را برانداخت و بر عراق مستولى شد ، عراقيان را خوار و خاكسار داشت و مالهاى عراق به كلى برداشت و اثر آبادانى نگذاشت و كسان او ظلمهاى عجيب و نوظهور به روستاييان و مردم ضعيف روا مىداشتند و در رى چنان بيداد و ظلمى از آنان ديده شد كه « آن بيرحمى در بلاد اسلام كس نكرده بود كه بر خون و مال مسلمانان هيچ ابقا نكند . » يكى از بدبختيهاى مردم عراق ، در اين گيرودار ، آن بود كه غلامان ترك‌نژادى كه در دستگاه سلاجقه و اتابكان بسر مىبرده و پيش از اين وقايع ، مردم بىسامان را ، بعناوين مختلف ، مورد تعارض و آزار قرار مىداده‌اند ، چون خوارزميان را مستولى ديدند با آنان در غارت و يغما همداستان شدند . اين « قرا غلامان عراق يك سواره و دو سواره با خوارزميان ايستادند و راه ظلم و خرابى كردن بديشان نمودند و هر جا كه ديهى مانده بود چهارپاش مىراندند و روستايى گليم در دوش از پس مىشد تا پيش او گاو مىكشتند و كباب مىكردند و روستايى جگر مىخورد . » ( يعنى خون‌دل مىخورد ) [ راحة الصدور ، ص 377 ] بدتر و عجيب‌تر از كار اين غلامان آشناكش ، خيانت بعضى از ائمهء دين و عمال شرع بود كه آنان نيز با خوارزميان ديو - سرشت ياوريها مىكرده و در كار آنان راهنماييها و گرهگشاييها مىنموده‌اند و كار عراق از دست « ائمهء بددين و ظالمان تركان بدين رسيد كه بيرون از آنك اعمال ديوانى را رعايت نمىكردند ، امور شرعى از قضا ، و تدريس و توليت و نظر و اوقاف هم به اقطاع كردند ، و در هر شهرى چنين بىديانتان را مستولى كردند . » مثلا نور الدين ككجه ، از عمال تكش در همدان ، با آنكه تعهد عدل و نصفت كرده بود ، از مردم ، بعناوين مختلف ، مال مىستاند و « اينهمه ظلم به ارشاد قاضى زنجانى بود ؛ آن روباه سياه‌دين ، تباه پرگناه ، ابليس در صورت ادريس ، سر تا پا تلبيس ، كه بسبب قضا بر املاك و اموال مردم اطلاع داشت ، خاطر برگماشت و هركسى را سررشته به دست عوانان مىداد تا عصمت از اموال و املاك مسلمانان برخاست . » [ راحة الصدور ، ص 392 ] از امثال همين ظلمها بيشمارست بيدادگرى « مياجق » در كاشان كه او هم از سران سپاه خوارزم بوده است ، وى كار ظلم را به جايى كشانيده بود كه « چون بر روى زمين چيزى نماند ، خانها مىشكافتند و زير زمين مىكندند و خباياى زمين و كنوز دفين برمىآوردند چنانك مردم متعجب ماندند ، كه ايشان در سرايى مىرفتند و چاهى مىكندند و بر سر گنجى راه مىبردند و در راوند . . . بزرگى يگانه و پيشوايى درين زمانه بود ، بهاء الدين ابو العلا ، كه حسب و نسب و اموال موروث و مكتسب داشت ؛ از خانهء او بخروارها زر و نقره بيرون بردند و جايى بشكافتند ، اموال عادى ظاهر شد ، نردبانى نقره‌گين و امثال اين ، او مردى لطيف بود و ظريف ، يكى را گفت اى جوان ، سؤالى دارم جواب ده تا اين مالها بر شما حلال كنم . از هفده پدر اين سرا بميراث به من رسيده و ده بار عمارت فرمودم و به بدست ( وجب ) پيمودم ، ازين نشانى نديدم و بدين نهانى نرسيدم . تو اين مى چه دانى و چون مىتوانى ؟ خوارزمى گفت : اى دانشمند ، با تو راست بگويم ، اين دنيا مردار است و سگ بوى به مردار نيكو برد . اين سخن شفاى آن بزرگ شد ، و دل‌خوش كرد و