مرتضى راوندى

751

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

چو خواهى سپه را سوى رزم برد * مكن پيش رو جز دليران گرد سپه پيش دار و بنه بازپس * ز گرد بنه گرد بسيار كس به دشوارى اندر مرو با سپاه * نه بىرهنمونان ناديده راه همان ديده‌بان دار بر تيغ كوه * به هامون طلايه گروها گروه چو پيدا شود كينه‌خواهى بزرگ * كه باشد قوى با سپاهى بزرگ به هرگوشه ، كارآگهان برگمار * نهانش همى جوى با آشكار ز نخجير و از مى به پرهيز باش * به شب دير خسب و به گه خيز باش به گرد سپه سربه‌سر كنده كن * طلايه ز هرسو پراكنده كن هم از كنده و چاه پوشيده‌سر * بپرهيز و آسان شبيخون مبر به نوبت تو جادار از پاسبان * كسانى كه هم گرد و هم پهلوان سپه پاك با ترك و خفتان كين * شب و روز ميدار اسبان به زين به دشت گل و خار و گنداب و چاه * مكن رزم كافتد به سختى سپاه همى دون مياراى از آن‌سو نبرد * كه در ديده بار آورد خاك و گرد به جايى گزين رزمگاه استوار * بر آب و علف راه نزديك و خوار پياده به پيش آر صف ساخته * سپر در سپر تير و خشت آخته چنان كن كه هرنيزه‌ور روز جنگ * سپردار باشد كمانى به چنگ بهر ده دلاور يك آتش فكن * نهاده به پيكار و كين جان و تن سوارانشان در قفا صف زده * پس پشت‌شان ژنده‌پيلان زده چو زنهار خواهند زنهار ده * كه زنهار دادن ز پيكار به چنانشان مگردان ز بيچارگى * كه جان را بكوشند يكبارگى چو نتوان گرفتن گريبان جنگ * سوى دامن آشتى ياز چنگ چو ثابت نباشد به چنگ و ستيز * از آن به نباشد كه گيرى گريز به جنگ ارچه رفتن ز به روزى است * گريز به هنگام ، پيروزى است وگر كار و كوشش بباشد دراز * نگردد همى دشمن از جنگ ، باز ممان كز علف هيچ يابند بهر * نهان آبخورشان بياگن به زهر بكن تخم بد در چراگاهشان * خسك ريز و چه ساز در راهشان اسدى توسى چو دشمن به خوارى شود عذرخواه * به رحمت بكش آستين بر گناه امير خسرو دهلوى