مرتضى راوندى

41

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

قسم اول - « انبياء و اولياء . . . » قسم دوم : « سلاطين كامكار و خلفاى نامدار و شاهان ذوى الاقتدار . . . » قسم سيم : « زهاد و عباد و گوشه‌نشينان و معتكفان عتبهء جلال الوهيت‌اند . . . » قسم چهارم : « حملهء سلاح و اركان دولت پادشاهند . » قسم پنجم : « ارباب حرث و اصحاب نسل و متوطنان ولايات و ساكنان سوق و تاجران با وقوف ، و اهل فسوق و فجورند ، چون اين طايفه نيز بر احوال گذشتگان ابناء جنس خود وقوف حاصل كنند ، بدانند كه : در اين دنيا آنچه دليل بر نكبت و خسران آنها گشته بود كدام است . . . » « 1 » با اينكه در كتب و آثار قرون وسطى از پايگاه و منزلت طبقاتى مكرر سخن به ميان آمده است ، گاه افراد لايق يا ماجراجويان زمان ، سنن جارى را زير پا مىگذاشتند و از پايگاهى پست به مقامى ارجمند مىرسيدند ؛ مانند اكثر سلاطين و امرائى كه پس از اسلام روى كار آمدند كه بسيارى از آنان در آغاز كار در شمار غلامان و بردگان بودند . گاه افراد وابسته به طبقات ممتاز در اثر اشتباهات سياسى و يا خشم و غضب سلاطين ، از مقام و موقعيتى و الا به خاك سياه مىنشستند و در صف محرومين و ستمكشان قرار مىگرفتند . ابو عبد اللّه محمد بن عبدوس الجهشيارى از قول ميمون بن هارون ، مىنويسد : پس از نگونبختى برمكيان به عتابه مادر جعفر بن يحيى كه روز عيد قربان در كوفه بود ، گفتند : شگفت‌انگيزترين چيزى كه ديده‌اى چيست ؟ گفت : من در چنين روزى خود را در وضعى ديدم كه يكصد نديمه به دور من جمع بودند ، و لباس و زيورآلات هريك از ايشان با لباس و آرايش ديگرى تفاوت داشت ؛ اما امروز اشتهاى خوردن گوشت را مىكنم و به آن دسترسى ندارم . « 2 » تغيير موقعيت اجتماعى ابن الاثير ذيل وقايع 611 مىنويسد « . . . خوارزمشاه ، محمد بن تكش . . . را كه در ابتداى كار شتردار بوده است و با توسل به درگاه خوارزمشاه ، از كرايه دادن شتر ، كارش به اميرى كشيده بود . . . و داراى شجاعت و دورانديشى بىنظيرى بود ، به جنگ حر بن محمد فرستاد . . . و كرمان جزو حكومت خوارزمشاه شد . » « 3 » عادات و سنن اجتماعى موضوع قيام كردن و به احترام اشخاص از زمين برخاستن ، و غايشه‌دار شدن ، و صدر يا ذيل مجلس نشستن و جز اينها در دورهء قرون وسطى سخت مورد توجه بود و به موقعيت اجتماعى و طبقاتى اشخاص ارتباط تمام داشت . بيهقى در داستان بر دار كردن حسنك وزير ، منزلت طبقاتى حسنك و موقعيت اجتماعى بو سهل را چنين تصوير مىكند : « چون حسنك بيامد خواجه بر پاى خاست ، چون او اين مكرمت بكرد همه اگر خواستند يا نه ، بر پاى خاستند . بو سهل زوزنى بر خشم خود طاقت نداشت برخاست نه تمام و بر خويشتن مىژكيد . خواجه احمد او را گفت « در همه كارها ناتمامى . » وى

--> ( 1 ) . تاريخ طبرستان ، به كوشش محمد حسين تسبيحى صفحهء صد و دو ( 2 ) . كتاب الوزرا . . . ترجمهء ابو الفضل طباطبائى ، ص 308 . ( 3 ) . ابن الاثير ، الكامل ، ج 12 ، ص 125 ( نقل به اختصار از : احمد على خان وزيرى كرمانى ، تاريخ كرمان ( سالاريه ) ، به كوشش دكتر ابراهيم باستانى پاريزى ، چاپ دوم ، ص 333 پانويس ) .