مرتضى راوندى

33

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

است ، ولى مقام و موقعيت هريك از طبقات و ارزش فردى و اجتماعى هركس مشخص بود ، و هيچكس اجازه نداشت خارج از حدود خود قدمى بردارد يا افزون از مقام خود سخنى گويد . و اين معنى را مىتوان به موقعيت يا منزلت طبقاتى افراد اجتماع تعبير كرد . اينك با استناد به مدارك تاريخى ، موقعيت و ارزش طبقات مختلف را نشان مىدهيم : منزلت طبقاتى بيهقى گويد : و چنان خواندم كه مردى خامل ذكر ( گمنام ) نزديك يحيى بن - خالد البرمكى آمد و مجلس عام ، از هرگونه مردم كافى و خامل ، حاضر ؛ مرد زبان برگشاد و جواهر پاشيدن گرفت و صدف برگشادن . تنىچند را از حاضران عظاميان حسد و خشم ربود ، گفتند زندگانى وزير دراز باد ! دريغا چنين مرد ، كاشكى او را اصلى بودى ! يحيى بخنديد و گفت : « هو بنفسه اصل قوى » و اين مرد را بركشيد و از فحول مردمان روزگار شد . و هستند درين روزگار ما گروهى عظاميان با اسب و استام و جامه‌هاى گرانمايه و غاشيه و جناغ كه چون به سخن گفتن و هنر رسند چون خر بر يخ بمانند ، و حالت و سخنشان آن باشد كه گويند پدر ما چنين بود و چنين كرد . « 1 » همو ضمن داستان فضل ربيع با مأمون ، چنين مىنويسد : « چون امير المؤمنين بار داد هركس از اعيان ، چون وزير و اصحاب مناصب و اركان دولت و حجاب و سپاهسالاران و وضيع و شريف ، به محل و مرتبهء خويش پيش رفتند و بايستادند و بنشستند و بياراميدند . عبد اللّه طاهر كه حاجب بزرگ بود ، پيش امير المؤمنين مأمون رفت و عرضه داشت كه « بنده فضل ربيع به حكم فرمان آمده است . . . فرمان چيست . » . . . حضرت خلافت را شرم آمد و عاطفت فرمود و از سر گناهانى كه كرده بود برخاست و عفو فرمود و مرتبت دست‌بوس ارزانى داشت . » « 2 » در كتب و آثار تاريخى مكرر از كلمه ترك و تاجيك سخن بميان آمده است ، بايد دانست كه مراد از كلمه تازيك يا تاژيك همان سكنه ايرانىنژاد بود كه در سرزمين آباء و اجدادى خود زندگى مىكردند در حالىكه تركان يا مغولان اقوامى بودند كه به زور شمشير بر ايرانيان يعنى تاجيكها فرمان ميراندند . بيهقى گويد : « حاجب بزرگ على بازگشت و همه بزرگان سپاه را از تازيك و ترك با خويشتن ببرد . » « 3 » طغرل سلجوقى در جواب اندرزهاى قاضى صاعد مىگويد : « . . . ما مردمان غريبيم ، رسمهاى تازيكان ندانيم ، قاضى به پيغام ، نصيحتها از من باز نگيرد . » « 4 » « در جوامع الحكايات » آمده است كه « چون مأمون رقم عفو بر جريدهء گناه فضل ربيع كشيد گفت : اگرچه گناه عفو كردم اما حرمت او را ساقط گردانيدم . پس بفرمود كه پيوسته بر در سراى كه مىآيد بايد كه هيچكس او را تعظيم نكند و در جايگاهى نشيند كه عوام الناس و خدمتكاران نشينند . حاجب او را گفت : امير المؤمنين نشستگاه تو اينجا تعيين كرده است و فرمان بر اين جمله است كه چون بيايى بدينجا نشينى . پس فضل فرمان او را مطاوعت نمود و آنجا بنشست هركس از خواص و امرا و مقربان كه از خدمت امير المؤمنين بيرون مىآمدند ، پهلوى

--> ( 1 ) . تاريخ بيهقى ، به تصحيح على اكبر فياض ، ص 6 - 525 ( 2 ) . همان ، ص 6 - 36 ( به اختصار ) . ( 3 ) . همان ، ص 8 ( 4 ) . همان ، ص 554