مرتضى راوندى

71

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

پيوستند . اين جماعت كه جز از خدا از احدى اطاعت نمىكردند ، مردمى باشهامت و متعصب و بىمنطق بودند ؛ چنان كه آنان در جنگ صفين جزو ياران على بودند و بطورىكه ديديم ، علىرغم نظريات على به حكميت رضا دادند ولى پس از شكست فاحشى كه در نتيجهء حكميت ابو موسى اشعرى نصيب آنها شد ، نزد على ( ع ) آمدند و گفتند : « لا حكم الا للّه : حكم فقط حكم خداست . چرا يكى از بندگان خدا را داور و حكم قرار دادى ؟ » على جواب داد : « شما چنين كرديد و من گفتم كه شاميان و پيروان معاويه حيله به كار برده‌اند ولى شما به دستور و امر من گوش نكرديد و به حكميت رضا داديد ، و حكمها بر خلاف گفتهء من ، طبق كلام اللّه عمل نكردند ؛ اكنون من به عقيدهء خود باقى هستم و يگانه راه‌حل مشكل را جنگ با آنها مىدانم . » خوارج كه مردمى عنود و بىمنطق بودند ، گفتند : « ما به داورى رضا داديم ولى توبه كرديم . اكنون اگر تو نيز به كفر خود اقرار و استغفار نمايى برمىگرديم و با تو به جنگ دشمن مىرويم . » على هرچه كوشيد با پند و اندرز آنها را به راه راست هدايت كند ، مؤثر نيفتاد . دوازده هزار تن از اين جماعت با شعار « لا حكم الا للّه » از حضرت دورى گزيدند و به لعن عثمان و على پرداختند و كسانى را كه از اين كار خوددارى مىكردند ، به قتل رسانيدند . اين جماعت ابله و متعصب در عين حال كه به قتل و كشتار مسافرين بىآزار مىپرداختند و زنان باردار را شكم مىدريدند ، گاه مته به خشخاش مىگذاشتند ؛ مثلا يكى از آنها خرمايى را كه از درخت افتاده بود ، برداشت و به دهان گذاشت ، چون يكى از همراهان گفت مال غير است و پول آن را نداده‌اى فورا خرما را زمين انداخت . فتح سياسى معاويه با تمام اين محظورات ، امام آمادهء جنگ بود ، ولى اتباع او آمادگى و اطاعت نشان ندادند و او را از اقدام به هر نوع عمل تعرضى بازداشتند . در چنين احوالى ، معاويه ، عمرو عاص را به پاس خدماتى كه به او كرده بود ، به حكومت مصر فرستاد و او عامل حضرت امير را مغلوب و مقتول ساخت . سپس به دست ايادى خود به تطميع اشخاص متنفذ پرداخت و به كمك پول و زور ، عراق و يمن و حجاز را به حيطهء تصرف خود درآورد . در چنين احوالى امام ناگزير بود با پيروان سابق خود كه راه كفر و الحاد مىرفتند ، جنگ كند . محل اجتماع خوارج بصره بود . در سال 39 بين امام و آنها در محل نهروان جنگى روى داد و جمع كثيرى از آنان كشته و بقيه در ممالك اسلامى متفرق شدند و براى خود حكومتى تشكيل دادند و فتنه‌ها برپا كردند . قتل حضرت امير پس از واقعهء اسفناك نهروان ، سه تن از خوارج ، به خيال خود ، براى نجات عالم اسلام از تشتت و اختلاف ، تصميم گرفتند كه حضرت امير و معاويه و عمرو عاص را در يك روز به قتل برسانند تا بعد مسلمين هركس را مصلحت ديدند به خلافت انتخاب كنند . براى انجام اين كار هريك با تيغى زهرآلود از مكه حركت كردند . مأمور قتل عمرو عاص ، ديگرى را به اشتباه كشت و به اين گناه كشته شد . مأمور قتل معاويه هم به او زخمى زد ولى زخم مؤثر نيفتاد و خود كشته شد ، ولى ابن ملجم صبحگاهان حضرت امير را در مسجد كوفه زخمى كارى زد و به اين ترتيب ، به حيات پرافتخار مولاى متقيان على عليه السلام پس از پنج سال و سه ماه خلافت پايان بخشيد .