مرتضى راوندى

52

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

آنكه اين ناحيه به صلح در اختيار مسلمين قرار گرفت ، به همت عمرو عاص سراسر مصر و طرابلس به تسخير مسلمين درآمد . زندگى سادهء عمر پس از آنكه هرمزان سردار ايرانى را به تقاضاى خود او به معيت انس و احنف نزد عمر گسيل داشتند ، به همراهان خويش چنين گفت : « هرچند من اسير شمايم ، مرا دستورى دهيد تا من به زينت ملكان پيش او روم . » گفتند : « تو اختيار دارى » هرمزان بفرمود تا جامه‌هاى زربفت بيرون كردند و پوشيد و تاج بر سر نهاد و كمر زرين ببست و بدان زينت به مدينه درآمد . مردم كه او را ديدند ، متحير شدند . چون به در سراى خليفه آمدند ، خليفه در مسجد بود . ايشان به مسجد رفتند ، عمر را ديدند ، در گوشهء مسجد خفته و روى سوى ديوار كرده و پيراهنى به رقعه‌هاى بسيار دوخته ، پوشيده . انس و احنف از دور بنشستند و هرمزان را بنشاندند تا عمر بيدار شد . هرمزان از انس پرسيد كه : « اين كيست ؟ » گفت : خليفه اين است . گفت : « ملك عرب اين است ؟ اينچنين تنها خفته است ؟ » گفت : « آرى تنها آيد و رود و هميشه تنها باشد . هرمزان گفت : « پيداست كه در ميان خلق داد و عدل كند كه اين مرد را دربان و پاسبان به كار نيست كه چنين ايمن تواند خفت . » پس پرسيد كه : « او را جامه همين است كه پوشيده دارد ؟ » گفت : « همين بس است . » هرمزان گفت : « اين سيرت پيغمبر است نه ملك . » انس گفت : « اين پيغمبر نيست و ليكن سيرت و راه نو دارد و خليفهء پيغمبر است . » چون عمر بيدار شد و بنشست ، هرمزان را به آن زيب و زينت ديد ، پرسيد كه : « اين كيست ؟ » گفتند : « هرمزان ملك اهواز . » عمر چشم فراز كرد و گفت : « زينت كفر از وى برداريد و زينت اسلام در او پوشانيد . » هرمزان را برهنه كردند و پيراهنى از كرباس در او پوشيدند . بعد از آن بيامد و پيش عمر بايستاد . گفت : « بنشين » و ترجمانى طلب كردند . مغيرة بن شعبه را يافتند و مغيره به زمين بصره اندك فارسى آموخته نه بسيار . مغيره چون بيامد ، عمر مىگفت : « بگويش تا سخن گويد . » هرمزان گفت : « سخن مردگان خواهى بگويم يا سخن زندگان » عمر گفت : « سخن زندگان . » گفت : « اول آن سخن گويم كه تو مرا ايمن كردى و نتوانى كشتن . » عمر گفت : « چرا ؟ » گفت : « زيرا كه مرا گفتى سخن زندگى بگو و مرا زنده كردى . » عمر گفت : « معاذ اللّه اين خبر نيست . معنى آن خواستيم كه سخن چنان گوى كه زندگان گويند نه آنكه تو را زنده دارم و نكشم . و تو مرا نتوانى فريفتن و من آنكس را كه چون اكبر مالك را كشت زنده ندارم . . . » چون هرمزان دانست كه عمر او را بخواهد كشتن ، عمر را گفت : « با تو اثر عدل و نيكويى مىبينم . من تشنه‌ام . چندان نيكويى كن كه مرا تشنه نكشى و بفرماى تا قدرى آب بياورند بخورم . » عمر گفت : « پذيرفتم . » هرمزان آن آب بر زمين ريخت ، گفت : « اكنون نتوانى كشتن . » گفت : « چرا ؟ » گفت : « زيرا كه گفتى كه تو را نكشم تا اين آب