مرتضى راوندى

561

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

گذشتگان بازدارد . مترجم براى تشريح اين جملهء تاريخى دكارت « فكر مىكنم پس هستم » چنين مىنويسد : « از آنجا كه در خود و ساير چيزها فكر مىكنم پس وجود تفكر در من ، بر هستى و وجود من ، گواه و برهان است . » دكارت در اين اثر بزرگ مىنويسد ، براى كشف حقيقت ، نخست مغز خود را از عقايد و افكارى كه داشتم كاملا پيراستم ، بعد با استفاده از عقل و استدلال بر آن شدم كه افكار و انديشه‌هاى صحيح را به جاى آنها مستقر سازم . به‌نظر دكارت ، كشف حقيقت با تعصب و خودبينى سازگارى ندارد . براى كشف حقايق بايد كليهء عقايد و افكار مخالفان خود را نيز مورد غور و بررسى قرار دهيم ؛ و اگر مطلبى مقرون به عقل و حقيقت در آثار و افكار دشمنان خود ديديم ، از پذيرفتن آن خوددارى نكنيم . كنت دوگوبينو ، وزيرمختار فرهنگدوست فرانسه در ايران ، مىگويد : « جلساتى كه پنج فصل از شاهكار دكارت را به پاره‌اى از دانشمندان متفكر و باهوش ايرانى ارائه دادم ، هرگز فراموش نمىكنم . آن فصول پنجگانه در آنها تأثيرات فوق العاده كرد ، و البته اين تأثيرات بىنتيجه نخواهد ماند . . . » گوبينو به كسانى برخورده بود كه با افكار اسپينوزا و كانت آشنا بودند و با پرسشهاى خود ، گوبينو را به حيرت مىانداختند . مترجمان اثر دكارت براى روشن كردن اذهان عمومى اشاره‌اى به قانون فيزيكى جاذبهء عمومى جهان از كشفيات نيوتن نموده و تفصيلش را به رسالهء اعتضاد السلطنه به نام فلك السعاده احاله داده‌اند . فلك السعاده معرف فكر علمى تحليلى نويسنده است . رساله‌اش را بر پايهء تحقيقات نيوتن و با توجه به آراى دانشوران پيشين ( خاصه بيرونى و فارابى ) پرداخته ؛ احكام نجومى را سراسر بيمعنى مىداند ؛ معتقد به اصالت عمل و اختيار آدمى است و دشمن خرافات‌پرستى . مىگويد : كواكب كيهانى ، خواه بنابر هيأت غلط بطلميوسى و خواه به اعتقاد « حركت ارض بنابر هيأت جديدهء صحيحه » در هيچگونه حوادث زمين مؤثر نيست . . . اين احكام نجوم ، و اخبار رمال و جفار كذب محض و محض كذب است . » جريان فكرى ديگرى كه ديد آدمى را نسبت به جهان هستى تغيير كلى داد ، فلسفهء تحول تكاملى بود كه با داروين مبناى علمى تحققى يافت ، و در تفكر اجتماعى سدهء نوزدهم نيز تأثيرى ژرف بخشيد . كتاب اصل انواع در 1859 م . ( 1276 ه . ق . ) منتشر شد . يازده سال بعد شمه‌اى از آن مقوله را ميرزا تقى خان انصارى كاشانى ، طبيب و معلم دار الفنون ، به فارسى درآورد ( 1287 ) . او مردى آگاه و روشن‌بين بود ، كتابهاى سودمندى ترجمه و تأليف كرده است . نام اين رساله را جانورنامه نهاد . . . همهء آن معانى ، نفى منقولات و آراى گذشتگان بود . نتيجه‌اى كه از مجموع اين گفتار مىگيريم همين است كه در اساس تفكر پيشينيان رخنه افتاد ، و تحول ذهنى تازه‌اى در جهت عقلى محض ظاهر گشت ، به دانش تحققى اعتقاد پيدا شد ؛ دانشى كه پايه‌اش بر تجربهء عينى بود ، و رابطهء آدمى با جهان هستى در اصالت عمل و اختيار شناخته گرديد . . . ولى آن دگرگونى ذهنى فقط در طبقهء انديشمند پيدا شد ، و هنوز به پيكر اجتماع سرايتى نداشت . ديگر طبقات ، خاصه تودهء مردم ، همچنان تخته‌بند عقايد گذشته بودند .