مرتضى راوندى

452

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

بود ؛ ارامنه و ديگران ، كه در نتيجهء مالياتهاى ظالمانه به جان آمده بودند ، مساكن خود را به بهانهء تجارت يا رفتن به زيارت ترك گفتند ، به طورى كه نادر به راهداران ( راهداران كسانى بودند كه در بعضى از راهها ، براى تعيين هويت مسافران يا دريافت باج راه ، گماشته مىشدند ) دستور داد كه تذكره‌هاى آنها را بازرسى كنند . آزادى خروج كه سابقا وجود داشت به اندازه‌اى در اين دوره محدود گرديد كه به داروغه‌ها و راهدارهاى شهرهاى بزرگ دستور داده شد كه نگذارند هيچكس بدون ارائهء تذكره به مرزها نزديك شود ، و اين اشخاص كه در صورت فرار بعضى از مردم ، مسؤول شناخته مىشدند در انجام دادن وظيفهء خود ، بسيار سختگيرى مىكردند . . . به همين علت بود كه ارامنهء اصفهان نتوانستند از اين شهر بگريزند . ايالت اصفهان در حدود بيست و چهار فرسنگ طول و به همان اندازه عرض دارد و اگرچه سابقا شهرهاى پرجمعيتى در آنجا ديده مىشد ولى اكنون اكثر آنها خالى از سكنه است ، زيرا اهالى آنها يا فرار كرده يا پراكنده شده‌اند . عده‌اى به طرز مخاطره‌آميزى به كوههاى لرستان پناه برده‌اند و اراضى آنها باير مانده و خانه‌هايشان ويران شده است . روىهم‌رفته بدبختيهاى ناشى از يك جنگ بىنتيجه يا حملات يك قوم وحشى ، به اندازهء پيروزيهاى آن پادشاه ستمگر مصيبت و بدبختى براى ايرانيان به بار نمىآورد . ظاهرا نادر بيشتر مايل بود كه اتباع خود را سركوبى كند تا به دفع دشمن بپردازد . علت اين رفتار آن بود كه وى از روح سركش ايرانيان بيش از قشون هنديها يا تركها يا تركمانها مىترسيد . نادر ، اگر قدرت داشت ، مايل بود سر تمام ايرانيها را از تن قطع كند ؛ چنان كه كاليگولا ( امپراتور روم ) نيز چنين فكرى را در مورد روميها در سر مىپرورانيد ، و شايد عجيب باشد اگر بگوييم هرگاه نادر مىتوانست اقوام ديگرى را در ايران مقيم كند ، حتما از قلع‌وقمع ايرانيها روگردان نبود . » « 392 » محقق فقيد ، احمد كسروى ، گناه قسمتى از ستمگريهاى نادر را به گردن ايرانيانى مىاندازد كه در نتيجهء تعصب و بيفكرى ، از بازماندگان خاندان صفوى حمايت مىكردند و مبارزات دلاورانهء نادر را در راه احياى استقلال ايران به چيزى نمىگرفتند . كسروى مىنويسد : « بىگفتگوست كه رفتار نادر ستمگرانه بوده ولى هيچ دانسته شده كه مردم نافهم ايران با آن پادشاه رفتار بسيار ستمگرانه‌تر مىكرده‌اند ! تاكنون كسى اين را ننوشته است . همه مىدانند كه نادر شاه هنگامى به كار برخاست كه ايران يكباره استقلال خود را از دست داده و از آرامش و ايمنى هم بىبهره شده بود . . . سه دولت بيگانه در اين كشور حكمروا بودند ، گذشته از اينها در گوشه‌وكنارها بيش از ده تن از خود ايرانيان كوس خودسرى مىكوفتند . . . در چنين هنگام بدبختى كشور ، نادر سربرآورد و با يك شرق دست شگفت ، بيگانگان را از كشور بيرون راند . . . پس از انجام اين كارها با آنكه بىگفتگو بود كه خود او پادشاه خواهد بود ، به تودهء مردم احترام گزارده بزرگان كشور را به دشت مغان خواست و با دست آنها بود كه تاج پادشاهى را به سر گذاشت . پس از پادشاه شدن ، به خوشگذرانى و تن‌آسانى نپرداخته به يك رشته كارهاى دورانديشانهء بزرگى پرداخت و ايران را بزرگترين دولت آسيا گردانيد . . . ببينيم مردم چكار كردند ؟

--> ( 392 ) . همان ، ص 276 به بعد ( به اختصار ) .