مرتضى راوندى

399

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

شهر به او رسيد ، پياده شد و به قره‌چغان خان كه به احترام وى از اسب خود فرود آمده بود ، گفت : « آقا خان ، تو براى من چنان فتح بزرگى كرده‌اى كه بزرگتر از آن را از خداوند آرزو نكرده بودم . بيا بر اسب من بنشين تا من مثل شاطرى در ركاب تو حركت كنم . » قره‌چغان خان از سخنان شاه چندان متعجب و شرمسار شد كه خود را به پايش انداخت و غلام و جان‌نثار وى شمرد و به عجز و لابه استدعا كرد كه با چنين لطف خارق العاده ، مسخرهء خاص و عامش نفرمايد ، ولى شاه عباس نپذيرفت و او را مجبور كرد كه بر اسبش بنشيند و همچنان‌كه گفته بود با تمام سرداران و رجال دولت ، هفت قدم دنبال آن سردار پياده رفت و پس از آن نيز او را به پاداش آن فتح بزرگ به فرمانروايى و امير الامرايى سراسر آذربايجان منصوب كرد . « 306 » همچنين محمد على بيگ كه دهقان و چوپان ژنده‌پوشى بود ، در پرتو محبت و تعليمات شاه عباس ، مقام و موقعيت مهمى كسب كرد . در عهد شاه صفى ، جانشين شاه عباس نيز ، او به سفارت به هندوستان رفت و سپس مسؤول خزانه گشت . چون بدخواهان از او سعايت كردند ، شاه صفى بر آن شد كه موجودى خزانه را بازديد كند ، زيرا به شاه صفى گفته بودند شمشيرى كه سلطان عثمانى براى شاه عباس به هديه فرستاده بود ، محمد على بيگ ربوده است ؛ غافل از اينكه اين شمشير را شاه عباس شكسته و جواهرش را به مصرف ديگر رسانيده بود . شاه پس از اينكه در بازديد خزانه هرچيزى را به جاى خود يافت ، بى خبر به خانهء ناظر رفت و در آنجا هيچ‌چيز فوق العاده‌اى نيافت زيرا اتاقها با نمدهاى سادهء بيقيمت مفروش شده بود . « سرانجام شاه و همراهان به دهليزى رسيدند و در آنجا نظر شاه به درى افتاد كه با سه قفل بسته شده بود . . . از ناظر پرسيد : كه در اين اتاق چه دارى كه درش را با سه قفل بسته‌اى ؟ در جواب گفت : . . . آنچه اعليحضرت در اين خانه ديده‌اند به ذات مقدس ايشان تعلق دارد ، ولى هرچه در اين اتاق است از آن چاكر است . . . چون در باز شد در اتاق كوچك بىفرشى جز يك چوبدستى چوپانى و يك مشك كوچك و يك خورجين مندرس و يك نى كه به سيخى آويخته بود و لباسى ژنده چيزى نيافتند ؛ كه يادگار دوران شبانى بود . شاه از شرافت او در شگفت شد و لباس شاهانه را از تن بيرون كرد و به ناظر پوشانيد . » « 307 » « شاه عباس در كار سياست چنان سنگدل و بيعاطفه بود كه پدر را به كشتن پسر و برادر را به نابود كردن برادر مأمور مىكرد . وقتى كه ازون بهبود چركسى را به كشتن پسر خود ، صفى ميرزا ، مأمور ساخت ، و آن مرد بددل فرمان وى را گردن نهاد ، ديرى نگذشت كه به بيگناهى پسر پى برد و از كرده پشيمان شد ، و چون به سبب پشيمانى بر بهبود بيگ كشندهء پسر هم ، كه جز اطاعت فرمان شاهانه كارى نكرده بود ، كينه مىورزيد ، روزى او را به حضور خواست و فرمان داد كه سر پسر جوان خود را ببرد و نزد او برد . بهبود ناچار اين امر پادشاه را نيز اطاعت كرد ، همين كه با سر خون‌آلود پسر بازآمد ، شاه نظرى به سراپاى او انداخت و گفت « بهبود ، چطورى ؟ حال مىتوانى بفهمى كه وقتى خبر مرگ پسرم را به من دادى چه حالى

--> ( 306 ) . همان ، ص 96 . ( 307 ) . همان ، 104 - 102 .