مرتضى راوندى

381

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

آنجا بودند پايين آوردند . . . شاه دين‌پناه فرمود تا كره را مانند حسن كيا در قفس آهنين به بدترين حالى محبوس ساختند . . . در روزى كه نايرهء غضب شاهى اشتعال يافته بود ، در ميدان بلدهء اصفهان هيمهء فراوان جمع گردانيدند و آتش در آن زده ، محمد كره را با جمعى از نوكرانش با جسد حسن كيا و جمعى ديگر از سالكان طريق عصيان ، در دنيا به عقاب اليم و عذاب نار جحيم رسانيدند . . . و احتراق جسد حسن كيا و محمد كره و متابعانش در حضور ايلچى روم به وقوع انجاميد . و خاكسترش را به باد دادند . » « 279 » « . . . مسافرت طبس او هم خيلى ساده نبود . قريب يك هفته در آنجا اقامت فرمودند و هفت هزار كس در آن حدود به قتل آمده بود و آوازهء ايشان در تمام خراسان شايع گشت . » ( لب التواريخ ، ص 246 ) « 280 » تعصب جنون‌آميز وى به حدى بود كه چون به شروان شاهان مسلط شد ، به سپاهيان خود گفت : « چون مردم شروان دشمن خاندان رسالتند ، اموال آنها نجس است . بايد تمامى اموال آنها را كه به غارت گرفته‌ايد در آب رودخانه اندازيد . تمام لشكريان اطاعت فرمايش مرشد كامل خود را كرده تمامت اموال را در آب انداختند ؛ حتى شتر و اسب و استر را » ( فارسنامهء ناصرى ، ص 90 ) . امراى قزلباش هرجا قدم مىگذاشتند ، از ظلم و ستمگرى فروگذار نمىكردند ، چنان كه در سيستان ، پس از تسلط سران قزلباش املاك مردم به تصرف آنان درآمد و اوباش بر جان و مال مردم مسلط شدند . نويسندهء احياء الملوك مىنويسد : « هر ده نفر و بيست نفر از گرگان و شبگردان سيستان ، مثل مؤمن مرواريد و حسن كوهى ، و فوجى ديگر از زرهى و سيستانى به شهر آمدند و هركس را مىخواستند تاراج مى - كردند و مىرفتند . . . هر صبح نفير ناله و افغان از خانه‌اى بلند مىشد و هر شام غبار تردد شبگردان از كوچه به كرهء اثير مىرسيد . » « 281 » مظالم شاه اسماعيل در سفرنامه‌هاى ونيزيان در ايران مىخوانيم كه « شاه اسماعيل پس از شكست سپاهيان الوند ، رو به تبريز نهاد . با آنكه تبريزيان هيچ مقاومتى نكردند ، بسيارى از مردم شهر را قتل عام كرد ، حتى سربازانش زنان آبستن را ، با جنينهايى كه در شكم داشتند ، كشتند . گور سلطان يعقوب و بسيارى از اميرانى را كه در نبرد دربند شركت جسته بودند ، نبش كردند و استخوانهايشان را سوختند . سيصد تن از زنان روسپى را به صف درآوردند و هريك را دو نيمه كردند . سپس هشتصد تن از بلازى ؟ را كه در دستگاه الوند پرورش يافته بودند ، سر بريدند . حتى همهء سگان تبريز را كشتار كردند و مرتكب بسيارى فجايع ديگر شدند . سپس اسماعيل مادر خود را فراخواند كه از جهتى با سلطان - يعقوب خويشاوندى داشت . . . چون معلوم شد كه به عقد يكى از اميران حاضر در نبرد دربند درآمده بوده است ، پس از طعن و لعن وى فرمان داد تا او را در برابرش سر بريدند . گمان نمىكنم از زمان « نرون » تا كنون چنين ستمكارهء خون‌آشامى به جهان آمده باشد . » « 282 »

--> ( 279 ) . همان ، ص 17 . ( 280 ) . باستانى پاريزى ، سياست و اقتصاد عصر صفوى ، ص 22 به بعد ( به اختصار ) . ( 281 ) . ملكشاه حسين ، احياء الملوك ، ص 198 به بعد . ( 282 ) . لرد استانلى ، سفرنامه‌هاى ونيزيان در ايران ، ترجمهء منوچهر اميرى ، ص 408 به بعد ، و ص 251 .