مرتضى راوندى

341

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

كسب كردند . هواخواهان اين جنبش جمعى از فئودالهاى بزرگ محلى را اعدام و عده‌اى ديگر را زندانى كردند و اقطاعات و ضياع و عقار ايشان را مصادره نمودند و عمال مادر شاه - شجاع را زندانى و مجبور كردند تا دفينه‌ها و خزاين وى را نشان دهند . سپاهيان شاه شجاع پس از 9 ماه محاصره ، توانستند مقاومت دليرانهء مردم كرمان را درهم بشكنند و پهلوان اسد را اعدام كنند . در ميان نهضتهاى خلق در قرن نهم هجرى فقط از قيام مشعشع در خوزستان سخن رفته و از ديگر جنبشها كمتر بحثى به ميان آمده است . « 232 » قيام محمود تارابى روشهاى ظالمانهء مغولان و عمال ستمگر آنها ، كينه و تنفر مردم آزادى دوست ماوراء النهر را عليه مغول و همكاران محلى آنها بر - انگيخت . قيام محمود تارابى ، كه در سال 1238 ميلادى ( 636 ه . ) صورت گرفت ، دليل روشن اين مدعاست . از سال 30 قرن 13 ميلادى ( قرن هفتم ه . ) در ميان كشاورزان و صنعتگران شهرى جنبشى بر ضد رژيم اشغالگران به وجود آمد . اين نهضت مخصوصا در حوالى بخارا صورت حادى به خود گرفت . بخارا اصولا به توسط نمايندگان فئودالها و اشراف محلى ، يعنى امرا و صدرها اداره مىشد كه جور و ستمگرى آنان كمتر از مغولها نبود ؛ به همين مناسبت ، تعجب‌آور نيست اگر مىبينيم كه قيام محمود تارابى در مرحلهء اول متوجه حكام بخارا مىشود . محمود از اهالى تاراب و شغلش قلبيرسازى بود . او براى بيدارى مردم ، در دهات و قصبات اطراف ، به ايراد نطقهاى مهيجى مشغول شد و توده را به مبارزه با عناصر خارجى و عمال داخلى آنها برانگيخت . فعاليت محمود توجه حكام بخارا را به طرف او جلب كرد . آنها در آغاز امر كوشيدند به زور قيام را سركوب كنند ، ولى وقتى كه از اين نقشه مأيوس شدند ، خواستند محمود را با حيله و تزوير به بخارا دعوت كرده از بين ببرند و قيام را بدون رهبر گذارند ، ولى محمود به زودى موضوع را دريافت و موفق شد نقشهء آنها را بر هم بزند . از شرح احوال و پيشه و علت و نحوهء قيام محمود تارابى ، متأسفانه به علت اغراض خاص مورخان ، اطلاع دقيقى در دست نيست . به طورى كه از مندرجات جلد اول تاريخ جهانگشاى جوينى استنباط مىشود ، اين مرد از تاراب بخارا قيام مىكند ، جمعى كثير از مردم شهر و روستا دور او جمع مىشوند تا جايى كه امرا و مسؤولين امر از اين جنبش نگران مىشوند و به قصد كشتن او و خاموش كردن اين نهضت ، نماينده‌اى نزد او به تاراب مىفرستند و از او دعوت مىكنند كه به بخارا آيد و آن شهر را به مقدم خود آراسته گرداند ؛ وى مسؤول ايشان را مىپذيرد و با ياران خود به سوى بخارا حركت مىكند ، ولى چون به پل وزيدان نزديك شد ، تارابى دريافت كه قصد جان او را دارند ، پس روى به « تمشا » كه بزرگتر شحنگان بود ، كرد و گفت : از انديشهء بد بازگرد و الا بفرمايم تا چشم جهان‌بينت را بيواسطهء دست آدميزاد بيرون كشند . جماعت مغولان چون اين سخن ازو بشنيدند ، گفتند يقين است كه از قصد ما كسى او را اعلام نداشت ، مگر همه سخنهاى او بر حق است ، خائف شدند

--> ( 232 ) . همان ، ص 102 به بعد ( به اختصار ) .