مرتضى راوندى

307

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

گذرانيدند . سردار مغول خدمت خليفه را به هيچ شمرده گفت ، چون اموال ظاهر روى زمين جزء غنيمت و سهم لشكريان است اگر اندوخته‌اى دفين و مالى در زير زمين دارى بنما تا چيست و كجاست ؟ خليفه به حوضى پر از زر در ميانهء سراى معترف شد ، آن را بكاويدند پر از زر سرخ بود و تمامت در بسته‌هاى صد مثقال ، و فرمان شد تا حرمهاى خليفه را بشمارند 700 زن و سريت . هزار خادم به تفصيل آمدند . خليفه چون از شمار حرم آگاه شد ، تضرع كرد و گفت اهل حرم را كه آفتاب و ماهتاب بر ايشان نتافته ، به من بخش ، فرمود كه از اين هفتصد ، صد اختيار كن و باقى را بگذار . خليفه صد زن را از خويشان و نزديكان با خود بيرون برد و هلاكو خان شبانگاه با اردو آمد . « 192 » تضرّع خليفه نزد هلاكو در معاملهء هلاكو با مستعصم ، دو قصه مشهور است ، يكى گرسنه نگاه داشتن هلاكو ، خليفه را ، و بعد تكليف خوردن طبقى از زر به او ، ديگر ، كيفيت قتل مستعصم و بر زمين ماليدن جسم خليفه و رنگين نكردن شمشير به خونش . . . هلاكو طبقى زر پيش خليفه بنهاد كه بخور ، گفت نمىتوان خورد ، گفت پس چرا نگه داشتى و به لشكريان ندادى و اين درهاى آهنين را چرا پيكان نساختى و به كنار جيحون نيامدى تا من از آب نتوانستمى گذشت ، خليفه گفت تقدير خداى چنين بود ، پادشاه گفت آنچه بر تو خواهد رفت هم تقدير خداست . « 193 » در صحت اين مكالمه بين هلاكو و مستعصم و گرسنه ماندن خليفه به امر ايلخان و تكليف تناول زر به او گويا جاى شبهه نباشد ، و اين واقعه در تمام ممالك اسلامى در آن ايام شهرت پيدا كرده بود ، و دو نفر از نويسندگان فرنگى نيز در اين باب روايتى را كه تقريبا عين روايت « وصاف » است در كتب خود به يادگار گذاشته‌اند . ماركو پولو ، مسافر معروف ونيزى ، كه به سال 1275 ميلادى ( 764 ه . ) به چين خدمت قوبيلاى قاآن ، برادر هلاكو ، رسيده و در سنهء 690 ه . سال جلوس كيخاتون ( 34 سال بعد از واقعهء بغداد ) در ايران بود ، اين قصه را چنين نقل مىكند : چون هلاكو بغداد را گرفت ، از مال خليفه برجى يافت مملو از نقود زرين و سيمين با گنجينه‌هاى ديگر ؛ و اين انبوهترين مالى بود كه تا آن تاريخ كسى ديده يا شنيده بود . هلاكو پس از مشاهدهء آن مكنت وافر در تعجبى عظيم افتاد ، خليفه را پيش خود خواند و گفت : « بگو اين گنج فراوان به چه منظور فراهم كرده و چه مصرفى براى آن انديشيده بودى ؟ مگر نمىدانستى كه من تو را دشمنم و لشكرى به اين انبوهى بر سر تو مىفرستم ، چرا مال خود را به سواران و سلحشوران انفاق نكردى تا از تو دفاع كنند و بغداد را از تعرض مصون دارند ؟ » خليفه ندانست در جواب اين حال چه گويد ، ناچار سكوت اختيار كرد . هلاكو بار ديگر او را

--> ( 192 ) . جامع التواريخ ، پيشين ( به نقل از : عباس اقبال ) . ( 193 ) . از رساله‌اى منسوب به خواجه نصير الدين .