مرتضى راوندى

217

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

را از پاى درآورد سپس ، با ساختن قلاع و حصارها موقعيت نظامى خود را محكم كرد . به طورى كه از سرگذشت اين مرد نابغه برمىآيد ، با اينكه به اقتضاى سياست ، دعوى مسلمانى كرده بود در دل همچنان به مذهب قديم وفادار بود . « همين كه بابك خرمى در آذربايجان ظهور كرد ، مازيار با وى باب مكاتبه را مفتوح ساخت و او را ترغيب مىكرد و وعدهء يارى مىداد . از طرف ديگر خليفه مازيار دستور داد كه خراج طبرستان را نزد عبد الله بن طاهر به خراسان بفرستد تا او با خراج خراسان به دار الخلافه ارسال دارد ولى او نپذيرفت و گفت ، مستقيما خراج را نزد خليفه خواهم فرستاد . در آن روزگار ، مازيار در طبرستان و بابك در آذربايجان و تئوفيل در روم شرقى ، و افشين در دربار خلافت ، جملگى به ضرر مقام خلافت كار مىكردند . . . و اتحاد گونه‌اى با يكديگر داشتند . . . افشين با اينكه خود در نهان با بابك مكاتبه داشت ، براى تقرب نزد معتصم ، به خدعه بابك را اسير كرد و به سامره برد ، چنان كه گفتيم او را به طرز وحشيانه و زشت كشتند و جثه‌اش را در يكى از گوشه‌هاى دورافتاده به دار آويختند . در اين ايام مازيار به اتكاء افشين پرچم استقلال برافراشت و عمال خليفه و مسلمانان را از كار بر كنار كرد و از دادن خراج استنكاف ورزيد . معتصم نيز نامه‌اى به عبد الله بن طاهر نوشت كه مازيار را دستگير كند . عبد اللّه با لشكرى بسيار به جنگ مازيار رفت و بالاخره با غدر و مكر بر مازيار دست يافت و او را نزد خليفه فرستاد . مكاتبهء افشين با مازيار و محاكمهء اين دو در محضر خليفه خود داستانى مفصل است . با اينكه مازيار به معتصم پيشنهاد كرد كه او را زنده گذارد و در مقابل اموال او را بستاند ، خليفه نپذيرفت . او را چهار صد تازيانه زدند ، در آخرين لحظات آب خواست ، بنوشيد و جان سپرد . جثهء او را در پهلوى چوبهء دار بابك آويختند . مدت پادشاهى مازيار بر كوه و دشت طبرستان هفت سال بود و پس از مرگ او ، ولايت آن ناحيه را به عبد الله بن - طاهر و پس از او به طاهر پسر عبد اللّه واگذاشتند . » « 73 » فتح ايران منابع تاريخى نشان مىدهد كه در دوران بعد از اسلام ، در غالب نقاط ايران مخصوصا در خطهء مازندران ديلمان به‌سختى در مقابل اعراب پايدارى كرده‌اند . « بلاذرى مىنگارد : قزوين پيش از اسلام دزى بود و پيوسته لشكرى از ايرانيان در آنجا مىنشست كه با ديلمان هنگام جنگ بجنگد و هنگام آرامش جلو دزدان و راهزنان آنان بگيرند ( فتوح البلدان ، چاپ مصر ، ص 329 ؛ اين مطلب را مسعودى و ابن اثير نيز نگاشته‌اند ) . مسعودى مىنگارد : در چالوس ( مازندران ) دز استوار بزرگى بود كه پادشاهان ايران بنياد نهاده و پيوسته لشكرى در برابر ديلمان مىنشاندند و اين دز برپا بود تا داعى ناصر كبير ويران ساخت . . . ديلمان بدين اكتفا نكردند كه در كوهستان خود آزاد زيسته از تعرض دشمنان آسوده باشند ، بلكه هنگام فرصت بر تازيان و مسلمانان تاخته از كشتار و تاراج دريغ نمىكردند . . .

--> ( 73 ) . همان ، ص 17 به بعد ( به اختصار ) .