مرتضى راوندى

206

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

ايرانى و غيره شنيده نشده . . . » يكى از معتمدان نزديك او مىگويد : يعقوب « . . . هيچكس را از راز خويش واقف نمىكند و كسى تدبير و منظور او را نمىداند . بيشتر روز را تنهاست ، دربارهء مقاصد خويش انديشه مىكند ، آنچه مىنمايد جز آن است كه در دل دارد . » « 47 » سفير خليفه در محضر يعقوب « به طورى كه از جلد پنجم وفيات الاعيان برمىآيد نخستين اميرى كه به خلفاى عباسى به ديدهء بىاعتنايى نگريسته ، يعقوب ليث است . وقتى ابن بلعم در زرنج ، نامهء خليفه را به وى تسليم مىكند ، مىگويد : نامهء امير المؤمنين است آن را ببوس . ولى يعقوب نمىبوسد و نامه را باز مىكند و مىخواند . سفير خليفه مرعوب قدرت يعقوب مىشود و در مقام تعظيم و كرنش برمىآيد ، يعقوب پس از خواندن نامه بنا به تقاضاى خليفه اسيران طاهرى را آزاد مىكند . » « 48 » در تاريخ سيستان نوشته شده : چون يعقوب بر نيشابور مسلط شد ، جمعى از او فرمان امير المؤمنين خواستند و وى را خارجى شمردند . يعقوب چون از جريان آگاه شد ، فرمان داد تا كليهء بزرگان نيشابور را دعوت كنند ، تا فرمان خليفه را به آنان نشان دهد . پس از آنكه رجال نيشابور گرد آمدند ، يعقوب فرمان داد تا هزار غلام سلاح پوشيدند و هر يك سپر و شمشير و عودى سيمين يا زرين از همان سلاح كه در نيشابور بود و از خزانهء محمد بن طاهر برگرفته بود ، در دست گرفتند و خود به رسم شاهان نشست و غلامان در دو صف پيش او بايستادند . سپس فرمان داد تا نيشابوريان درآمدند و پيش او بايستادند ، گفت : « بنشينيد » ، پس حاجب را گفت : « آن عهد امير المؤمنين را بيار تا برايشان بخوانم . » حاجب از در درآمد و تيغ يمانى ميان دستارى مصرى پيچيده بياورد و دستار از آن بيرون كرد ، و تيغ پيش يعقوب نهاد و يعقوب تيغ برگرفت ، آن مردمان بيشتر بيهوش گشتند ، گفتند مگر به جانهاى ما قصدى دارد . يعقوب گفت : « تيغ نه از بهر آن آوردم كه به جان كسى قصدى دارم ، شما شكايت كرديد كه يعقوب عهد امير المؤمنين ندارد ، خواستم بدانيد كه دارم . » مردمان باز جاى خود آمدند . باز گفت : « امير المؤمنين را به بغداد نه اين تيغ نشانده است ؟ » گفتند : « بلى » گفت : « مرا بدين جايگاه نيز هم اين تيغ نشاند . » و عهد من و امير المؤمنين يكى است . پس فرمان داد تا هرچه از آن مردمان از جملهء طاهريان بودند در بند كردند و به كوه اسپهبد فرستاد . ديگران را گفت كه : « من داد را برخاسته‌ام بر خلق خداى تبارك و تعالى و برگرفتن اهل فسق و فساد را ، و اگر نه چنين بودمى ، ايزد تعالى مرا تاكنون چنين نصرتها ندادى . » « 49 » در جاى ديگر مىنويسد : « يعقوب بسيار گفتى كه دولت عباسيان بر غدر و مكر بنا كرده‌اند ، نبينى كه به ابو سلمه ، ابو مسلم ، و آل برامكه و فضل بن سهل با چندان نيكويى كه ايشان را اندر

--> ( 47 ) . مروج الذهب ، پيشين ، ج 2 ، ص 601 به بعد . ( 48 ) . دكتر باستانى پاريزى ، يعقوب ليث ، ص 121 ( به اختصار ) . ( 49 ) . تاريخ سيستان ، پيشين ، ص 203 .