مرتضى راوندى

187

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

گرديد كه به بابك بپيوندد . به اين طريق ، 25 هزار نفر در شهر كوهستانى شهرستانه جمع شدند و بابك در آنجا به ايشان پيوست . در اين موقع سردار خليفه با چهل هزار مرد به ايشان تاخت و به گفتهء نظام الملك ( كه مبالغه به نظر مىرسد ) صد هزار نفر از خرم‌دينان را كشت . جمعى از آنها به اصفهان بازگشتند ولى در آنجا تلفات بسيار دادند . خليفهء عباسى تمامى همت خود را بر دفع بابك مقصور گردانيد تا آنكه يكى از سرداران ايرانى را به نام افشين براى قلع و قمع وى برگزيد . حيدر ، پسر كاوس ، با عنوان خانوادگى افشين اميرزادهء اشروسنه بود كه با پدر و برادرانش به دست خليفه اسير افتاده و در بغداد بزرگ شده و در آنجا به سردارى رسيده بود . با اينكه دل افشين با ايرانيان بود و بالاخره به جرم همدستى با مازيار ، دوست بابك كه پس از بابك در مازندران سر به طغيان برداشت ، كشته شد ، معلوم نيست چرا افشين به جنگ با بابك رضا داد و چرا پس از گرفتارى ، او را به دربار خليفه آورد . شايد او چنين مىپنداشت كه خليفه بابك را خواهد بخشود « . . . معتصم با وى قرار گذاشته بود كه هرروز كه او به جنگ برنشيند ، ده هزار درهم به او بدهد و هرروز كه به اسب نشيند و به جنگ بيرون نرود ، پنجهزار درهم به او بخشد . » « 17 » از اينجا مىتوان اهميت قيام بابك و تزلزل و نگرانى دستگاه خلافت را دريافت . « سرانجام افشين آهنگ تسخير حصار بابك كرد . چون در يك فرسنگى آن حصار فرود آمد ، بابك خروارها خوردنى و ميوه از حصار خود براى لشكريان افشين فرستاد و گفت شما ميهمان ماييد ، خوردنى نيافته‌ايد ، ما را جز اينقدر چيزى نبود . افشين آن نزلها نگرفت و همچنان بازپس فرستاد و به بابك پيغام داد كه ما را خوردنى به كار نيست و دانم كه تو اين كار بدان كردى تا سپاهيان ما را شماره كنى . در اين سپاه سى هزار مرد جنگى است و با امير المؤمنين سيصد هزار مسلمانند كه همه با او يكدلند تا يكى از ايشان زنده‌اند از جنگ تو بازنمىگردند . اكنون تو بهتر دانى ، خواهى به زنهار آى و خواهى جنگ كن . » بابك كه لا بد نمىخواست به زنهار خليفه درآيد ، جنگ را برگزيد . او درهاى حصار محكم كرد و در آنجا بماند . افشين نيز بر گرد حصار لشكرگاه ساخت و خندق كند و همانجا نشست . روزها از حصار بابك بانك چنگ و رود مىآمد و چنان فرامىنمودند كه از سپاه دشمن پروا ندارند ، اما شبها گروهى را همراه به شبيخون مىفرستادند . اين حال نيز مدتها به طول انجاميد . سپاه افشين با تنگى علف و سختى كار نيك ايستادند . جنگهاى خونين و كشتارهاى سخت روى داد و بسيارى از سپاه بابك تلف شدند . سرانجام بابك در كار فروماند . از توقف در حصار كارى نمىگشود و لشكر افشين از گرد حصار دور تر نمىرفت . بابك بر آن شد كه با افشين حيله سازد ، بر بام حصار برآمد ، گفت : منم بابك ، افشين را گوييد نزديكتر آيد تا با وى سخنى گويم . افشين به پاى ديوار آمد ، بابك زنهار خواست و گفت گروگان من پسر مهترم است او را گير و براى من زنهار خليفه بستان . بر اين قرار نهادند و لشكريان افشين حصار رها كردند و به جاى خويش بازآمدند . چون شب دررسيد بابك

--> ( 17 ) . مأخوذ از : تتبعات استاد نفيسى .