مرتضى راوندى
103
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
به شهادت رسيد . يزيد پس از اين جنايت ، دريافت كه اشتباه سياسى بزرگى مرتكب شده است . پس به قصد عوامفريبى گفت : « به خدا سوگند كه اگر او را پيش من مىآورديد از وى عفو مىكردم . لعنت بر پسر مرجانه باد كه بر چنين امرى اقدام نمود . . . پس از آنكه سر امام حسين ( ع ) را نزد او آوردند به اهل مجلس گفت : اين شخص آنكس است كه بر من فخر مىكرد و مىگفت كه پدر و مادر و جد من بهتر از پدر و مادر و جد يزيد است . . . اما آنكه گفت كه من بهتر از يزيدم ، مگر اين آيه را از قرآن نخوانده كه قُلِ اللَّهُمَّ مالِكَ الْمُلْكِ ، تُؤْتِي الْمُلْكَ مَنْ تَشاءُ وَ تَنْزِعُ الْمُلْكَ مِمَّنْ تَشاءُ وَ تُعِزُّ مَنْ تَشاءُ وَ تُذِلُّ مَنْ تَشاءُ » « 21 » به نظر علامهء شبلى نعمانى پاكستانى در دورهء بنى اميه كه بازار ظلم و بيدادگرى رواجى تمام داشت ، طبعا مردم پاكدل و آزادانديش زبان به اعتراض مىگشودند : « و در طبايع شورش و تمرد و عصيان پيدا مىشد ، ليكن هروقت كلمهء شكايتى از زبان يكى درمىآمد ، طرفداران دولت حواله به تقدير مىكردند و مىگفتند ، آنچه واقع مىشود ، مقدر و مرضى خداست ، و هيچ نبايد به خواست خدا اعتراض كرد ( آمنا بالقدر خيره و شره ) » « 22 » بعد مىنويسد : « يك روز معاويه در جواب مردمى كه از فقر و بينوايى و ظلم و تبعيض او و بنى اميه شكايت مىكردند ، در بالاى منبر اين آيه را خواند : « وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا عِنْدَنا خَزائِنُهُ وَ ما نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ » سپس گفت در اين صورت چه شكايتى مردم از ما دارند ؟ احنف بن قيس از ميان جمعيت بلند شد و گفت : ايها الامير رزقى كه خدا بالسويه بين مردم تقسيم كرده شما در ميانه حايل و مانع شدهايد و نمىگذاريد مقسومهء آنها به آنها برسد . » « 23 » با اين حال و با سخنان رياكارانهء امثال معاويه ، آزادانديشان آن عصر ساكت نمىنشستند ؛ چنان كه در زمان حجاج بن يوسف كه قهرمان ظلم و بيدادگرى بود ، مردى دلير و راستگو به نام معبد جهنى كه صحابه را ديده و از دموكراسى صدر اسلام خاطراتى داشت ، و در مجلس درس امام حسن بصرى حاضر مىشد « يك روز از امام پرسيد ، اينكه بنى اميه اين مسألهء قضا و قدر را پيش مىكشند تا كجا اين حرف راست و درست است ؟ امام گفت : اينان دشمنان خدا هستند و دروغ مىگويند . » اين مرد كه از تعديات بنى اميه به جان آمده بود ، سر به طغيان برداشت و بالاخره مقتول گرديد . بعد از او غيلان دمشقى در اين راه قدم گذاشت و به مبارزه با ستمگران قيام كرد . وى غلام عثمان و از تعليميافتگان محمد حنفيه بود . وقتى عمر بن عبد العزيز به خلافت رسيد ، نامهاى به او نوشت و مظالم بنى اميه را در آن نامه با كمال آزادى شرح داد . عمر او را به دربار خواند و خدمت حراج صندوقخانهء خلافت را به او واگذاشت . اين مرد هنگام حراج تمام اشياء و اسباب مزبور فرياد مىكرد كه اينها اموال و اشيائى هستند كه از مردم به ظلم و جور گرفته شده است . . . سى هزار جوراب كركى از صندوقخانه بيرون آمد . غيلان فرياد مىكرد ، مردم پايهء ظلم را تماشا كنيد ، تودهء مردم در فقر و فاقه بهسر مىبرند و فرمانرواى ما سى هزار جفت جوراب كركى ذخيره كرده بود . » « 24 » چون عمر بن عبد العزيز درگذشت ، هشام بن عبد الملك به جاى او نشست . او كه ناظر
--> ( 21 ) . همان ، ص 177 ( به اختصار ) ( 22 ) . شبلى نعمانى ، تاريخ علم كلام ، ترجمهء محمد تقى فخر داعى ، مقدمهء ، صفحه « ل » . ( 23 ) و ( 24 ) . همان ، ص 14 به بعد .