مرتضى راوندى
82
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
موهاى خود را مىتراشيدند . سپس براى فرمانرواى خود مقبرهء عظيمى ترتيب مىدادند و او را با اسلحه و ظروف غذاخورى و طلاها و اسبان و زن و فرزندانش جملگى به خاك مىسپردند و اين اعمال دلخراش را براى احترام به شخصيت پيشواى خود لازم مىشمردند . گفتگو با خدا قوم يهود نيز از افكار و انديشههاى خرافى بر كنار نماند . اگر كسى با صبر و شكيبايى كتاب مقدس يعنى كتب عهد عتيق و عهد جديد را از آغاز تا انجام مورد مطالعه قرار دهد نه تنها با معتقدات دينى بلكه با محروميتهاى اقتصادى و اجتماعى مردم آن دوران آشنا خواهد شد . مردم آن عهد چون از كشف علل اقتصادى بدبختيها و محروميتهاى گوناگون خود عاجز بودند منشأ تمام مشكلات را بيمهرى خداى خود ، يهوه ، مىشمردند و گاه با او از در بحثوگفتگو و محاجه درمىآمدند . حتى گاهى يعقوب با خداى خود كشتى مىگيرد و از سختگيريها و توقعات نامحدود خدا شكايت مىكند و ازجمله چنين مىگويد : . . . از تنگى روح خود سخن مىرانم و از تلخى جانم شكايت خواهم كرد . آيا من دريا هستم يا نهنگم كه بر من كشيكچى قرار مىدهى . . . مرا به خوابها ترسان گردانيدى و بر درياها مرا هراسان ساختى به حدى كه جانم خفه شدن را اختيار كرد . . . نمىخواهم تا به ابد زنده بمانم . مرا ترك كن ، زيرا روزهايم نفسى است . انسان چيست كه او را عزت بخشى و دل خود را با او مشغول سازى و هر بامداد از او تفقد نمايى و هرلحظه او را بيازمايى . تا بكى چشم خود را از من نمى - گردانى ؟ مرا واگذار تا آب دهان خود را فروبرم . من گناه كردم ، اما با تو ، اى پاسبان بنى آدم ، چكنم ؟ براى چه مرا به جهت خود هدف ساختهاى به حدى كه براى خود بار سنگينى شدهام و چرا گناهم را نمىآمرزى . . . « 154 » در باب دوم بار ديگر خدا را مخاطب ساخته مىگويد : « جانم از حياتم بيزار است . . . به خدا مىگويم از چه سبب با من منازعت مىكنى ، آيا براى تو نيكوست كه ظلم نمايى . . . براى چه مرا از رحم بيرون آوردى كاشكى جان مىدادم و چشمى مرا نمىديد . . . مرا ترك كن و از من دست بدار تا اندكى گشادهرو شوم . » « 155 » در باب نوزدهم مىگويد : « . . . بدانيد كه خدا دعوى مرا منحرف ساخته و به دام خود مرا احاطه نموده است . اينك از ظلم تضرع مىكنم و مستجاب نمىشوم و استغاثه مىكنم و دادرسى نيست . . . غضب خود را بر من افروخته و مرا يكى از دشمنان خود شمرده است » « 156 » و بالاخره در باب بيست و يكم به نظام جهانى و بيدادگريهاى آن اعتراض مىكند و مىگويد : « چرا شريران زنده مىمانند ، پير مىشوند و در توانايى قوى مىگردند . . . گاو ايشان مىزايد و سقط نمىكند . . . اطفال ايشان رقص مىكنند . . . و با صداى ناى شادى مىكنند و روزهاى خود را در سعادتمندى صرف مىكنند . . . و به خدا مىگويند از ما دور شو ، زيرا كه طريق معرفت تو را نمىخواهيم ، قادر مطلق كيست كه او را عبادت نماييم » « 157 » همچنين در سفر
--> ( 154 ) . عهد عتيق ، كتاب ايوب ، ص 792 . ( 155 ) . همان ، ص 795 . ( 156 و 157 ) . همان ، ص 803 و 806 .