مرتضى راوندى

13

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

در صورتىكه گوشت ، خون ، رگها ، اعصاب ، استخوانها و اجزاء ديگرى كه بدن انسان را تشكيل مىدهد در حيوانات نيز وجود دارد . » مطالعات بعدى محققين طبيعى بيش از پيش صحت اين نظريه را به ثبوت رسانيد و نشان داد كه وجوه اشتراك و شباهتهاى زيادى بين انسان و ميمون وجود دارد . ازجمله اينكه ميمونهاى انسانىشكل به حال اجتماع زندگى مىكنند و بطور معمول هنگام وضع حمل يك بچه مىزايند . دوران باردارى آنها شبيه به انسان است ، جنين انسان در مدت 270 روزى كه در رحم مادر به سر مىبرد درست همان مراحلى را طى مىكند كه همهء انسان‌نماها از آن مىگذرند . جنين 32 روزهء انسان مانند جنين ساير انسان - نماها ، دمى آشكار دارد كه در طى مراحل بعدى تحليل مىرود . علاوه‌براين ، ميمونهاى انسان - نما مانند زنان قاعده مىشوند ، در مدت يك سال بچه‌هاى خود را شير مىدهند ، اطفال آنها مانند اطفال انسان در ماه‌هاى اول ولادت عاجز و ناتوانند ، دم ندارند و گوش و چشم آنها مانند انسان است . مغز آنها از 350 الى 600 سانتيمتر مكعب حجم دارد و شباهت آن به مغز انسان بيشتر است . علاوه بر اينها از ميان تمام حيوانات فقط ميمونها خونشان از لحاظ تركيب و مواد مانند خون انسان است ، و امراض ميمونهاى انسانى شكل شبيه به امراض انسانهاست . اين ميمونها نيز به مرض سيفليس ، مالاريا ، گريپ و غيره مبتلا مىشوند . انگلهاى انسان و ميمون تقريبا هردو يكسان است يعنى شپش ، ساس و كنه در بدن انسان و ميمون ديده مىشود . جالب توجه است كه اين ميمونها به كمك يكديگر شپش و ساير انگلها را از بدن خود دور مىكنند و مانند انسان گاهى شادمان و زمانى غمگين مىشوند . اگر ميمونها را با حيوانات ديگرى ، كه يك درجه از انسان پايين‌ترند ، مقايسه كنيم باز به شباهتهاى زيادى كه بين آنها هست برخواهيم خورد و اگر مقايسهء موجودات را ، با توجه به درجهء تكامل ، از بالا به پايين انجام دهيم ، سرانجام به جانداران يك سلولى خواهيم رسيد . آنچه انسان به دست آورده ، مغز بزرگ و دستهاى ظريف و گيرنده است ؛ همان مغزى كه به او قدرت تفكر و سخن گفتن داده است و همان دستهايى كه انديشه‌هاى او را عملى كرده است ؛ مغز بزرگى كه از نظر پيچيدگى و كمال ، شاهكارى است كه انسان را قادر ساخته كه خود را از زير بار جبر طبيعت رهايى بخشد تا بر سرنوشت خود حكومت كند و از عالم جانورى به عالم انسانى ارتقا يابد . انسان در نتيجهء رهايى از جبر طبيعت ، حاكم بر سرنوشت خود