مرتضى راوندى

4

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

ايلده كه « حوا » خوانند هم خدا از گل آفريد و جان در تن هردو اندر يك وقت و يك اندازه كرد نه پيش و نه پس . . . « 4 » همچنين در مقدمهء شاهنامهء ابو منصورى كه در سال 346 ه . ق . تأليف شده است پس از ديباچه‌اى اين‌چنين نوشته شده است : . . . و جهودان همى گويند از تورات موسى عليه السلام كه از گاه آدم تا آن روزگار كه محمد عربى ( ص ) از مكه برفت چهار هزار سال بود و ترسايان از انجيل عيسى همى گويند 1593 سال بود و بعضى آدم را كيومرث خوانند ؛ اين است شمار روزگاران گذشته . . . و ايزد تعالى به‌داند كه چون بود . در كتاب حبيب السير در اين مورد مىنويسد : علماء معالم تنزيل و عرفاء موافق تأويل . . . اتفاق دارند كه طبقات سماوات و ارضين و ساير اجرام علوى و سفلى در شش روز آنجهانى كه هرروز عبارت از هزار سال است از كتم عدم به عالم وجود آمد . اما اين مسأله مختلف فيه است كه آفرينش كدام روز بوده و در هرروزى كدام اشياء در كسوت هستى ظهور نمود . « 5 » در جاى ديگر اين كتاب خواندمير مىنويسد : « چنان كه در شاهنامهء بزرگ منقول است از وقت ظهور آدم تا زمان حضرت خاتم . . . ششهزار و سيزده سال بود . و پنجهزار و نهصد نيز گفته‌اند . . . » « 6 » اين بود شمه‌اى از آراء و نظريات پيشينيان راجع به ظهور انسان . حال با رعايت كمال اختصار ، نظريات علماء و دانشمندان جديد را نيز مورد مطالعه قرار مىدهيم . اطلاعات كلى راجع به زمين و موجوداتى كه قبل از انسان در روى آن پديد آمده‌اند با اينكه هدف اصلى ما ، از تأليف اين كتاب ، روشن ساختن تاريخ اجتماعى ايران است ، چون ايران جزئى از كرهء زمين است ، و زمين خود ، تاريخ و سرگذشتى دارد ، براى تجهيز ذهن خوانندگان ، نخست بطور اجمال ، تاريخ زمين و موجودات آن را ، قبل از ظهور انسان ، از نظر مىگذرانيم . تا حدود 150 سال قبل ، عقيدهء عموم بر اين بود كه انسان نخستين موجودى است كه بطور ناگهان در روى زمين ظهور كرده و كرهء زمين و كليهء موجودات آن براى آسايش و سعادت بشر خلق شده است ؛ ولى از قرن هيجدهم به بعد ، با رشد علوم طبيعى و تجربى و تحقيق مداوم دانشمندان زيست‌شناسى ، بتدريج پرده از روى قسمتى از اسرار عالم حيات برداشته شد و معلوم گرديد كه انسان ، بر خلاف نظريهء قدما ، آخرين و كاملترين موجودى است

--> ( 4 ) . ابو على بلعمى ، ترجمهء تاريخ طبرى به اهتمام دكتر محمد جواد مشكور ؛ همچنين نگاه كنيد به : محمد بن جرير طبرى ، تاريخ طبرى ، ترجمهء صادق نشأت ، ص 31 . ( 5 ) . خواندمير ، حبيب السير ، ج 1 ، ص 12 . ( 6 ) . همان ، ص 16 .