مرتضى راوندى
101
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
كرد ، و شيوههايى به كار برد تا آنها را به سود خود به كار اندازد . . . انسان همهء اقدامات را به عمل مىآورد و تمام وسايل را به كار مىبرد تا فعاليت علمى و فكرى خود را بسط دهد . انواع اسباب و ابزار علمى مىسازد ، و سيستمى از دانشها ، كه بر تمام زمينههاى گوناگون زندگى مربوط مىشود ، بوجود مىآورد . تاريخ نشان مىدهد كه براى رشد بعدى فعاليتهاى فكرى بشر ، امكانات عظيمى در پيش است . . . ترديد نيست كه پيشرفت صعودى انسان به هيچوجه منظم و پيوسته انجام نيافته است . . . با اين حال سير تاريخ جنبهء صعودى دارد ؛ به اين معنى كه بشريت طى تاريخ ، لا ينقطع و با گامهاى استوار در همهء زمينهها تكامل يافته است . اصل انسانى ، جوهر تاريخ است . . . تاريخ نشان مىدهد كه انسان موجودى است هوشمند و اجتماعى ؛ طبيعت او چنين است . . . شواهد تاريخى رنسانس « 204 » يعنى دورهء بين مرحلهء اول و مرحلهء آخر قرون وسطى ، در تمام مراكز تاريخ : اروپا ، آسياى غربى ، آسياى ميانه ، چين و هند نشان داد كه حيات اجتماعى و ترقى فرهنگى ديگر نمىتوانست در چهارچوب اصولى كه در دوران قبل به وجود آمده و به آن عمل شده ، پيشرفت كند . اين اصول الزاما بد نبودند ولى به مرور متحجر شده و به صورت دگم ( تعاليم ثابت و تغييرناپذير ) درآمده بودند ، و ازاينرو انديشهء انسان را از پيشرفت بازمىداشتند ؛ در چين دگم كنفوسيوس ، در آسياى ميانه دگم اسلام و در ايتاليا دگم مسيحيت . براى پيشرفت ، اين قيود مىبايد از سر راه برداشته مىشد و راه به سوى انديشهء خلاق و آزاد باز و هموار مىگرديد . . . . هومانيستها در كشورهاى مختلف ، برحسب محيط تاريخى متفاوت خود به شخصيت انسانى ، ارزشهاى متفاوتى نسبت مىدادند . پرچمداران رنسانس چين شخصيت انسان را در شايستگى او در اصلاح و پيشرفت خود مىدانستند . متفكران بزرگ آسياى ميانه و ايران روى خصوصيات اخلاق عالى انسان ، مانند شايستگى و نيكخواهى و ظرفيت دوست - داشتن ، تأكيد مىكردند . پيشگامان ، رنسانس خصلت مشخصهء انسان را عقل او مىدانستند . . . در روشنايى اين تعريف مىتوان به طرف تاريك و تيرهء تاريخ يعنى اقيانوس غمها و رنجهايى كه جامعهء بشرى تا امروز در آن غوطهور است نظر افكند . اين حقيقت كه آدميان قادر بودند واقعيتها را ببينند و شر را شر ، تجاوز را تجاوز ، و جنايت را جنايت بنامند ، حقا فضيلت بزرگى است كه از هومانيسم سرچشمه گرفته است . . . شايستهترين فرزندان انسان هرگز از مفهوم واقعى خوب و بد بمنزلهء آنچه كه به همهء انسانها ارتباط دارد ، دورى نجستهاند . اين مردان بزرگ فارغ از تنگنظريهاى طبقاتى ، تصور خوب و بد را در دايرهء منافع مشترك تمام مردم ارزيابى كردهاند و هرچند اين مفاهيم در زمان خود آنها تحقق نيافته باشد با اينهمه در پيشرفت انسان ، سهم بزرگى ايفا كرده و فرا راه تاريخ چراغ راهنمايى برافزوخته است . . . وظيفهء كنونى انسان اين است كه همهء دانشهاى طبيعى را جنبهء انسانى بخشد و اگر اين كار را نكند ، قدرتش در قبال نيروهاى طبيعت به چيزى بيهوده كه شايستهء
--> ( 204 ) . Renaissance