محمود كتبى
75
تاريخ آل مظفر ( فارسي )
اهمال نكرد . چون معلوم شد كه كجاست ، جمعى از معتمدان را تعيين كرد تا او را مقيد ساختند و به قلعهء طبرك بردند 82 و اعلام امير مبارز الدين كردند . بعد از چند روز فرمان شد كه او را به شيراز آوردند . او را مقيد به شيراز فرستاد . عوام شيراز داعيهء غوغائى داشتند . آوازه درانداختند كه او را به قلعه فهندر مىبرند . ناگاه از راهى مجهول او را به ميدان شيراز آوردند 83 . امير مبارز الدين با تمام علما و قضاة و اكابر فارس حاضر بودند . فرمود كه سيد امير حاج ضراب را تو كشتى ؟ امير - شيخ گفت به فرمان ما كشتند . حكم بر قصاص شد . پسر كوچك امير سيد حاج امير - قطب الدين ، او را به قصاص رسانيد 84 و در حالت قتل اين دو رباعى بگفت : 85 رباعيه افسوس كه مرغ عمر را دانه نماند * و اميد به هيچ خويش و بيگانه نماند دردا و دريغا كه درين مدت عمر * از هرچه شنيديم جز افسانه نماند رباعيه با چرخ ستيزه كار مستيز و برو * با گردش دهر در مياويز و برو يك كاسهء زهر است كه مرگش خوانند « 42 » * خوش دركش و جرعه بر جهان ريز و برو ذكر تمرد اوغانيان و جرماييان در سنهء سبع و خمسين كه شاه شجاع متوجه شيراز بود كه به لرستان روند ، طائفهاى از امرا و لشكريان اوغانى و جرمايى در ركاب او بودند . امير على ملك كه در اين مدت بر جادهء اطاعت راسخ بود 86 نامزد شد كه به جانب رودبار رود . چون بدان جانب رسيد ، بعد از چند روز به جهت صحراى علفخوار ميان او و تقطاى نزاعى ظاهر شد و امير على ملك دست در عنان تقطاى زد و نوكران على ملك تيرى بزدند و تقطاى بكشتند . على ملك را مملكتى بى - منازع در تصرف آمد . امير عز الدين را كه مقدم جرمائيان بود اسير كرد . چون برادر او امير شمس الدين ملازم شاه شجاع بود ، مجال آنكه خون او بريزد نداشت . او را بند كرده به كرمان فرستاد . در اثناى راه ، امير عز الدين از قيد خلاص يافت ، چنانچه هيچ كس از موكلان او معلوم نكردند . در ميان هزاره آمد و با جمعى كه از امير - على آزرده بودند متفق شد و بر سر او براندند . على ملك غافل ، او را با خدم و حشم
--> ( 42 ) . جامع : نامش مرگ است .