محمود كتبى

160

تاريخ آل مظفر ( فارسي )

دست نمىدهد . اگر امسال از مال اصفهان مددى كند دور نباشد . شاه محمود صفت خرابى آنجا و تنگدستى خود باز نمود و چيزى نفرستاد . شاه شجاع گفت تو عهد و سوگند دروغ كردى كه از سخن و صوابديد من بيرون رفتى و متعاقب با لشكر متوجه اصفهان شد . جمعى با شاه محمود بگفتند كه اين قصه از ممر خان سلطان برخاسته . شاه محمود را چون اين حال محقق شد ، خان سلطان را قتل كرد و پيغام به برادر فرستاد و ديگرباره گرگ آشتى در ميان آمد و شاه شجاع به شيراز بازآمد . شاه محمود ايلچيان به تبريز روانه كرد و دختر سلطان اويس را خواستدارى كرد و هودج او را به عراق آوردند با لشكر انبوه . شاه محمود از قضيهء خان سلطان پشيمان شد و شب و روز فرياد مىكرد و سرتاپاى خود هيچ جاى نگذاشت كه داغى نكرد . عاقبة الامر به علل متضاد مبتلى شد و در سر آن قضيه رفت . چون دختر سلطان اويس آن بىقرارى مشاهده كرد ، در غيبت شاه محمود ، خان سلطان را از خاك بيرون آورد و آتش زد . »