محمود كتبى

154

تاريخ آل مظفر ( فارسي )

چه كار مىكنى كه خلايق را در زحمت كشيده‌اى ؟ امير مبارز الدين محمد گفت يا سلطان دشمنان بسيار دارم و امير شيخ ابو اسحق مىآيد . البته از عمارت خندق و بارو چاره نيست . سلطان دانست كه فايده نمىكند . سر برآورد و تبسمى كرد و گفت روزى كه ترا نكبت رسد ، اين تركك ترا بگيرد و كور كند . به همان نظر گرفتار آمد . » ذكر اين نكته لازم به نظر مىرسد كه منجمان به امير مبارز الدين گفته بودند كه طبق احكام نجومى ترا از جوانى سياه چردهء بلند بالا بر حذر بايد بود . حافظ ابرو در اين مورد مىنويسد : يك هفته در تبريز بود ( امير مبارز الدين ) . جمعه نماز بگزارد . ناگاه آوازهء لشكر سلطان اويس رسيد . محمد مظفر را منجمان گفته بودند كه امسال ترا از جوانى سياه چهره بلند بالا ملالت عظيم برسد و او معلوم كرد كه اين صفات در سلطان اويس هست . بترسيد و از تبريز بيرون رفت و راه عراق عجم در پيش گرفت و تا اصفهان در هيچ‌جا توقف نكرد و چون به اصفهان رسيد ، پسران او را كور كردند و در آخر بكشتند . »