محمود كتبى

127

تاريخ آل مظفر ( فارسي )

از آن منزل متوجه بافت و كارزار شد . سلطان احمد روى به جنگ آورد . سلطان ابو اسحق با لشكر سيرجان به شاه يحيى پيوست و در اثناى اين حال ، ايلچى از اردوى حضرت جهانگشاى به كرمان آمد . چون آن واقعه را مشاهده كرد ، به نصايح و مواعظ مشفقانه پيش ايشان رفت و خواست كه به مصالحت انجامد 187 . بجايى نرسيد ، معاودت نمود . عزم بر محاربه جزم شد . در روز شنبه هفتم جمادى الاولى سنهء اثنى و تسعين و سبع مايه در صحراى بافت ، فريقين به مقابله افتادند و در محاربه‌اى ايستادند كه زبان قلم از تقرير آن عاجز است . تا عاقبت سر معنى « البادى اظلم » به ظهور رسيد و لشكر شاه يحيى منهزم شدند و جمعى دليران آن كشته شدند . شاه يحيى به يزد رفت و سلطان ابو اسحق در سيرجان به استحكام قلعه مشغول گشت . سلطان احمد سرهاى مقتولان با فتح‌نامه به شهر فرستاد و لشكر را به سيرجان آورد و گرد شهر و قلعه فروگرفتند . دو سه روزى به محاصره مشغول شدند ، تا عاقبت سلطان ابو اسحق به عجز پيش آمد . جمعى از طرفين در ميان آمدند و به مصالحت انجاميد . سلطان ابو اسحق بيرون آمد و به شرف دستبوس رسيد . سلطان احمد او را با جمعى ملازمان خاصهء او به شهر فرستاد و در كوشك سبز موقوف داشت . بعد از آن لشكر را به محاصرهء قلعهء سيرجان بنشاند و متوجه كرمان گشت . چون در كرمان نزول افتاد ، عنايت و عاطفت دربارهء سلطان ابو اسحق به تقديم رسانيد و به جامهء خاص و كمر مرصع ملبس داشت و ولايت سيرجان را باز بر او مسلم داشت و [ او را ] به سيرجان فرستاد و امر شد كه لشكر از محاصرهء سيرجان برخيزند . برادر مادر سلطان ابو اسحق ، امير حاجى شاه را كه محرك اين فتنه بود ، در قلعهء شهر محبوس كردند . بعد از آن كشته شد . در همان سال ، سلطان ابو يزيد در ماه شوال دو سه روزى بيمار شد و در آن بيمارى به جوار حق پيوست . اللهم اغفره . سلطانى خوب صورت ملك سيرت كريم نهاد بود . از اشعار عذبش اين رباعى نوشته مىشود : رباعيه از واقعه‌اى ترا خبر خواهم كرد * و آن را به دو حرف مختصر خواهم كرد با عشق تو در خاك فرو خواهم رفت * با مهر تو سر ز خاك برخواهم كرد اهالى كرمان را در عزاى آن سلطان به جاى آب خون از ديده روان شد . مدت عمرش سى و هفت سال 188