مؤلف مجهول

65

تاريخ آل سلجوق در آناطولى ( فارسي )

درآمذند و بيكبار بيست و هشت هزار تير انداختند . اگر عرب و كرد حمله مىكرد بيكدم عالم خراب مىشد ولى روذ در ميان بوذ نتوانستند گذشتن [ از ] قضاى آسمانى سيف الدوله به كنار آب رفت و بانگ كرد يا قوم هيچ مىدانيد كه با كه جنگ مىكنيد ؟ منم شاه شاهان عرب و عجم صدقه بن مزيد ناگاه تيرى بر سينه‌اش آمد از پشتش گذر كرد ، غلامى از تركان واسط دويذ سرش را بريد لشكرش تار [ و ] مار شد . سرش را به بغداد آوردند روز آذينه سيزدهم رجب سنه احدى و خمسمايه « 1 » و پسر عم خوذ سليمانشاه بن قتلمش بن اسرائيل بن سلجوق را بشام بملك سيف الدوله صدقه بن مزيد فرستاد . در شام نتوانست قرار كردن از بسيارى اميران . لشكر « 2 » عزم روم كرد . بساعت مبارك درآمذ . روم را بگرفت . اولاد او در روم متمكن شد و حكايت او در جاى خوذ گفته شوذ كه به چه مىانجامذ . [ گ 11 آ ] ازينجانب سلطان محمّد بن ملكشاه بن الب ارسلان بن جغرى بك بن ميكائيل بن سلجوق به خراسان رفت به سلطان سنجر پيوست به محاصرت قلعهء الموت و ديگر قلاع ملاحده مشغول شد . دو سال تمام اتابك نوشتكين شيرگير « 3 » و قراجهء بارس ايلقفشت « 4 » و بوزان و گندغدى « 5 » اين اميران قلعهاى محاصرت مىكردند آنجا سرايها

--> ( 1 ) . 501 . ( 2 ) . اصل : و لشكر . ( 3 ) . اصل : نوشتگين و شيرگير ؛ حاكم ساوه و آوه بود كه در سال 505 ه . ق سلطان محمّد وى را به گرفتن الموت فرستاد . وى قلاع چندى در ناحيه قزوين و ديلم فتح كرد . در اواخر پادشاهى محمّد ، انوشتگين بار ديگر الموت را محاصره كرد و چيزى به گشودن آن نمانده بود كه خبر مرگ سلطان رسيد كه در نتيجه سپاه پراكنده گرديد و ذخاير و بنهء سپاه به دست اسماعيليان افتاد . سلطان سنجر ، شيرگير را كه اتابك سلطان طغرل بود عزل كرد و سپس طغرل او را كشت . حسينى ، اخبار الدولة سلجوقيه ، صص 98 ، 100 . ( 4 ) . اصل : ايلاقفشت ؛ جمال الدين ايلقفشت بن قيماز امير حاجب سلطان محمّد بن محمود بن ملكشاه بود . چون سلطان ملكشاه بن محمود گرفتار شد امير خاصبك ، جمال الدين قيماز را فرستاد تا محمّد بن محمود را بياورد و بر تخت نشاند . وى چون با امير خاصبك بد بود در راه به سلطان گفت : « خاصبك قصد دارد ترا به بهانه‌اى بياورد و بگيرد و در بند كند ، پس سلطان محمّد اول كارى كرد كه خاصبك را گرفت و كشت » . راوندى ، راحة الصدور و آية السرور ، ص 259 ، شبانكاره‌اى ، مجمع الانساب ، ص 117 ، تاريخ الوزراء ، ص 153 . ( 5 ) . گندغدى به معنى زائيدهء آفتاب مىباشد . گندغدى از امراء بزرگ و مردى خردمند بود . او به سمت