مؤلف مجهول
124
تاريخ آل سلجوق در آناطولى ( فارسي )
حديث كشته شدن بها [ ء ] الدين والى در دست ملك برادر سلطآن اين حكايت چنان بود كه چون كيغاتو رفت شهرهاى روم را هر يكى را بيكى داذ . فخر الدين مسعود را صاحب روم كرد . سلطان مسعود در قيصريه قرار كرده بوذ . تركان از كردوانكرد دست برآوردند . در هر طرف خرابى آغاز كردند . رنود « 1 » از آن سبب فرصت يافتند . احوال روم مخبط شد . خاصا شهر قونيه . جوانان نزد ملك برآدر سلطان جمع شدند . بذآموزى كردند . او نيز بايشان روى كرد . ايشان شهر را عظيم كرده « 2 » پيچ ( ؟ ) كردند . چنانك پندارى قيامت پيذا شد . ناگاه خبر آوردند كه اتراك قر [ ا ] مان بكشهر را ستد . پسر اشرف را كشت . از سبب اين خبر رنود چيرهتر شد . بها [ ء ] الدين والى چندانك ملك برادر سلطان را نصيحت كرد چآره نشذ . بدآموزان گفتند : روزى بها [ ء ] الدين قصد تو خواهد [ كرد ] . تو پيش دستى بكن . از آنك او فرصت يابذ هم خلايق نيز از دست عوانى او برهند « 3 » زيرا قونيه از ظلم او بجان آمده بوذ . هر روز بىگناه مردمان را مىكشت و هر شب در بامها مىگرديد بروزن مسلمانان گوش مىنهاد [ گ 40 ب ] و عز الدين خآص بلبان نيز از وى عظيم رنجيده بوذ . ملك را فرستاد خوآند . گفت : من سوباشى شهر باشم ، تو ملك برادر سلطان باشى ، همچو اسد الدين امير باشد و جمال الدين نايب « 4 » باشد . جمال الدين مردى بود صاحب رأى و تدبير و نيكخواه مردمان بوذ . از قبل كيغاتو حاكم بوذ . اينچنين كسان در قونيه باشد . بها [ ء ] الدين چندين گستاخى كند ازين فساد خواهذ برآمذن . تو پادشاه زادهء مايى ، هر چه تو فرمآيى صوآب مىبينم . ملك را در دل كينه بوذ . فرستآد بها [ ء ] الدين را خوآند . او را پند پدر [ و ] برادر داد . در سر غرور عظيم
--> ( 1 ) . رنود جمع رند كه كلمهء فارسى است و يكى از معانى آن اوباش مىباشد . ( 2 ) . اصل : كلمه « كرده بيخ » در حاشيه تكرار شده است . ( 3 ) . اصل : برهد . ( 4 ) . برادر صاحب فخر الدين قزوينى بود ، كه قزوينى منصب استيفاء ممالك بنام برادر خود جمال الدين داد . آقسرايى ، مسامرة الاخبار و مسايرة اخيار ، ص 149 .