سيف بن محمد سيفى هروى

78

پيراسته تاريخنامه هرات ( فارسى )

شاهزاده در خشم شد و ليكن از غايت فرح و شادمانى التفات نكرد و گفت : به هنگام مراجعت كين خود از مردم بخواهيم . بعد از آن از رود بگذشتند ؛ همه صحرا پرخيمه و خرگاه ديدند . در جانب هزارگزى فرود آمدند . روز ديگر سوار شدند . چون دو فرسنگ براندند ، صحرايى ديدند ، بىكران ، چون دريايى بىپايان از لشكر و مراكب و اسلحه در تموّج . شادى شاهزاده براق به اندوه مبدل شد . پادشاه ابقا بعد از نزول شاهزاده براق ، امرا را حاضر گردانيد و گفت : به راى و تدبير شاه براق را به دام آوردم . بايد كه همه از براى جان و زن و فرزند خود و هم به جهت حق نعمت قديم پدران بزرگ ما يكدل و هم پشت روى به كارزار آريد ؛ [ 326 ] چه به نام نيك و ناموس و مردانگى مردن به از شماتت دشمن . تمامت سپاه به اتفاق به حرب شاهزاده براق سوار شدند . دست راست لشكر به شاهزاده تبسين اقول معين شد و دست چپ به يشمون و بورلتاى و در قلب لشكر كه آن را قول گويند ، ارغون آقا و سلطان كرمان و لشكر مرد [ ؟ ] صف زدند . از هردو جانب لشكر روى به حرب آوردند . [ 327 ] مرغاول از چپ و راست مىتاخت . ناگاه حكم اندازى تير خرجى بر سينهء پركينهء او زد . شاهزاده براق از قتل مرغاول سرگشته و دل‌شكسته شد و [ فرمود ] جلايرتاى پيش رود و به خون مرغاول دمار از نهاد ايرانيان برآرد . جلايرتاى ، [ 328 ] بر قلب لشكر كه ارغون آقا بود ، حمله آورد و بسيارى از نامداران او را بكشت . ارغون آقا منهزم شد و تا بحجره كه از شكيدبان تا آنجا سه فرسنگ است برفت و از مكجمن تا رباط اندماو ، هزيمت كرد و سلطان كرمان تا ده كندر . پادشاه ابقا از آن حالت غمناك گشت و به سنوتاى نوين كه پير صدساله بود و حروب بسيار ديده و گرم و سرد عالم چشيده ، سوارى را بدواند ، و احوال منهزم شدن ارغون آقا بازگفت و از او در فرار و قرار طلب تدبير كرد . سنوتاى پياده شد و در ميان دو لشكر صندلى زد و گفت : پادشاه ابقا را بگوى كه هفتاد هزار مرد آورده‌اى ؛ اگر ده هزار بشكستند ، شست هزار بر جايگاه خوداند . حرب مىبايد كرد . شاه ابقا بنفسه حمله آورد . لشكر به يك بار از يمين و يسار چون دريا در حركت آمدند [ 329 ] شاهزاده براق روى به هزيمت آورد ، و هرسوار كه خود را بر آب كار تبار زد هم در آب مجروح گشت ؛ چه تمامت كار تبار را سپاه پادشاه ابقا از تيغ و سنان و كارد و سيخ برآراسته بودند و از صحراء شكيدبان تا درهء باسان « 1 » همه صحرا پر مرد مجروح و اسب بىزين و سلاح نبرد بود . راوى گفت كه از سپاه پادشاه [ 330 ] ابقا قرب پنج هزار تن به قتل رسيده

--> ( 1 ) - ظاهرا باشتان ، در چاپى باميان ساخته‌اند ؛ در متن خطى باسان بوده .