سيف بن محمد سيفى هروى

60

پيراسته تاريخنامه هرات ( فارسى )

هلاكو خان رفتند . پادشاه ، گناه در گردن ايلچيان توتار و بلغه درست كرد . بعد از آن بفرمود ، تا هر تن را از آن ايلچيان سى و هفت چوب بزدند و ملك را به نوازش هرچه بيشتر مخصوص گردانيد و يرليغ و پايزهء زرين داد . ملك شمس الدين ، كامياب در اواسط رمضان المبارك از اردوى هلاكو خان به شهر هرات آمد . [ 248 ] بعد از دو ماه ملك شمس الدين از قرلغ برنجيد ، تا غايتى كه روزى به پاى كوشك قرلغ آمد تا قرلغ را بگيرد . سوكو و زمره‌اى از اكابر هرات پيش‌آمدند و گفتند : قرلغ پير شده است و هرچه مىكند و مىگويد خارج خردمندى است . ملك اسلام به كرم خلق عظيم از محاربت با او دست باز داد . ملك شمس الدين خشم‌آلود از پاى كوشك قرلغ سوار شد و به جانب قهدستان عزيمت كرد . چون به كوچهء پل ريگينه رسيد - دو آسيا معمور بود آنجا از آن قرلغ - پرسيد كه اين دو سنگ آسيا تعلق به كه دارد ؟ گفتند : تعلق به قرلغ دارد . بفرمود تا هر دو آسيا را خراب كردند و سنگها آن بشكستند و خانه‌ها را فرو كوفتند . چون از پل ريگنه بگذشتند ، از دور سوارى ديد . پرسيد : چه‌كس است ؟ گفتند خردك ، [ 249 ] گله‌بان قرلغ است . فرمود : او را بياريد . بانگ بر او زد چه كسى ؟ گفت : من گله‌بان امير قرلغم . ملك شمس الدين به واسطهء آن‌كه قرلغ را امير خواند ، بفرمود تا او را صد چوب زدند و اسب و جامه و سلاح از او باز ستاند . در اين سال لبلقاى و مركتاى خوارزمى و مجد الاركان و شهاب مؤيّد به فرمان پادشاه منكو خان به شمارهء هرات آمدند . ملك ايشان را بنواخت و مركتاى را گفت كه چون مراجعت نمايى ، از پيش پادشاه منكو خان شحنه‌اى فرستى كه قرلغ پير شده است . مركتاى عرضه داشت - به دروغ - كه ملك شمس الدين مرا به شحنگى درخواست كرده است . منكو خان فرمود كه مركتاى به شحنگى هرات رود و لبلقاى نوكر او باشد . چون مركتاى به هرات آمد ، ملك به ديدن او رفت و ميان ايشان الفت به جايى رسيد كه گفتى دو تن‌اند در يك پيراهن و دو مغزاند در يك پوست . [ 250 ] مركتاى در جنوبى شهر كوشكى بنا افكند و تابعان خود را به عمارت و زراعت حريص گرداند . 41 . رفتن ملك شمس الدين به محاصرهء بكر چون شهور سنه سبع و خمسين و ستمايه ( 657 ) درآمد ، ملك شمس الدين لشكر به افغانستان برد ، و از افغانستان در ربيع الاول سنهء مذكور عنان بر طرف بكر تافت . قلعهء بكر