سيف بن محمد سيفى هروى

38

پيراسته تاريخنامه هرات ( فارسى )

25 . دربند افتادن ملك شمس الدين و خلاص او چون شهر سنه اربع و اربعين و ستمايه ( 644 ) درآمد ، ملك شمس الدين و سالى نويين « 1 » به هندوستان رفتند . چون به شهر ملتان رسيدند ، ملتان را محاصره كردند . و حاكم ملتان غلامى بود ، از غلامان سلطان شمس الدين ، جنكر « 2 » خان نام . روز چهاردهم شيخ الاسلام قطب الاولياء بهاء الحق و الدين زكريا قدس نفسه را جنكر خان پيش ملك شمس الدين فرستاد ، كه مالى بدهيم لشكر از در شهر برخيزد . شيخ الاسلام بهاء الدين به دروازهء آهنگران آمد . ملك شمس الدين را طلب داشت . ملك اسلام با ده سوار به دروازه آمد و شيخ را بديد و به صد هزار دينار مقرر گرداند كه از ملتان برود . سالى نويين به طرف لهاور رفت . حاكم لهاور را كرت خان نام بود . سيزده روز حرب كردند . روز چهاردهم كرت خان « 3 » طايفه‌اى از ائمّه و مشايخ را پيش ملك شمس الدين فرستاد و گفت : روا مدار كه چندين هزار مسلمان در دست كفار اسير شوند . آن‌قدر مال كه ملك اسلام فرمايد ، مىدهيم . ملك ، روز ديگر سالى نويين را گفت كه كرت خان سى هزار دينار و سى خروار نرمينه و صد نفر برده به جهت امير مىفرستد ، و خراج‌گذارى قبول مىكند . امير كبير اين شهر را به من بخشد . سالى نويين [ 159 ] گفت : هرچه ملك مصلحت داند . امراء و وجوه سپاه با ملك اسلام بد شدند كه تا اين ملك در لشكر خواهد بود ، ما را از هيچ بلدى فتوحى و غنيمتى نخواهد رسيد . پيش سالى نويين آمدند ، كه ملك شمس الدين كرت با تازيكان اين ولايت يكى است . اگر از دهلى لشكرى به حرب ما خواهد آمد با ما باغى خواهد شد و آن لشكر را مددكار خواهد بود . و از جنكر خان و كرت خان پنجاه هزار دينار رشوت به دو رسيده است . اگر امير فرمايد او را به قتل رسانيم و يا يك سواره گردانيمش . سالى نويين انديشه‌مند شد و گفت : صبر كنيد تا تفحص و تجسس به تقديم رسانم . چون اين حكايت به سمع ملك شمس الدين رسيد ، بيست سوار از لشكر برگزيد . [ 160 ] از لشكرگاه سالى نويين بيرون آمد و به پنج آب رفت و از پنج آب به بنبهء رفت و از بنبهء به تكانه درآمد و گفت از بهر مهمى پيش طاهر بهادر مىروم . از اسب و سلاح و جامه و آنچه شما را دست دهد به جهت پيش‌كش طاهر بهادر آماده گردانيد . جماعتى بدخواه پيش ملك

--> ( 1 ) - در ديگر مواضع : سال نويان ، سارى نويين ، سالين نويين . ( 2 ) - روضات : چنگيز خان ، چنگيز خان . ( 3 ) - اصل : كرتخوان .