سيف بن محمد سيفى هروى

126

پيراسته تاريخنامه هرات ( فارسى )

سلطان و آلتمغاى امير يساول به هرات آمد و به جمال الدين محمد سام پيغام كرد ، كه اگر چنان كه تو با من سر به صلح درآرى و دروازه بر روى لشكر من بگشايى ، تو را با رعيت اين خطه در حمايت گيرم و نگذارم كه از بوجاى و سپاه او گزندى و زحمتى به شما رسد . جمال الدين محمد سام در جواب او سخنهاى دلفريب و حكايتهاى صلح‌آميز فرستاد . بوجاى از آن خبر در رنج شد كه اگر محمد دلداى شهر هرات را فتح كند ، زحمت ما ضايع شود وصيت نام او منتشر گردد . به اتفاق ملوك و امراء سپاه نامه نوشت به جمال الدين محمد سام [ 533 ] كه اگر چنانك ملك تولك را بگذارى تا پيش من آيد و سر به صلح محمد دلداى نيارى ، من از سر خون پدر و برادران خود برخيزم . جمال الدين محمد سام آن مكتوب را بر سر جمع پاره كرد و سخن همه از رزم و فرخاش گفت . چون خبر به بوجاى رسيد ، در كار محاصره و در بندان مبالغت بيشتر نمود و در شهر روز به روز تنگى غلّه زيادت مىگشت ، و اثر قحط ظاهرتر مىشد ؛ تا كار عسرت به جايى رسيد كه صد من گندم به هشتاد دينار شد . و قرب شش هزار آدمى به فنا پيوست . و در بيرون شهر به يك نعره وار مسافت در بازار بوجاى صد من گندم به دو دينار بود و صد من شيرينى به هفت دينار . و هر كه را آن توانايى بود كه بگريزد ، به شب از باره فرو مىرفت و ترك عيال و اطفال مىكرد . [ 534 ] بعد از پنج روز ديگر خلق شهر هرات به پاى حصار آمدند و فرياد و فغان به گوش فلك سبزپوش رساند [ ند ] كه اى امير جمال الدين ، از خداى تعالى بترس ! فرزندان ما همه از آتش گرسنگى بسوختند . ما را بيش طاقت نماند . بفرماى تا دروازه‌ها بگشايند و ما را بيرون گذارند . و روز جمعه در مسجد آدينه نيز طايفه‌اى به منبر خطيب و تخت مقريان برآمدند و جامه‌ها بر تن پاره كرد [ ند ] . جمال الدين محمد سام دانست كه كار از دست بخواهد رفت . روز ديگر فرمود تا ضعفا و غربا و اوباش ، قرب پنج هزار آدمى را از شهر بيرون كردند و گفتند به لشگركاه بوجاى رويد . لشكر بوجاى اين جماعت سرگشته را به زخم تيغ و ضرب چوب بازگرداندند . اكثر آن جماعت در آب كار تبار هلاك شدند . روز ديگر جمال الدين محمد سام بند از پاى ملك قطب الدين تولك برداشت و خلعت پوشانيده پيش بوجاى فرستاد و عهدنامه طلب داشت . [ 535 ] بوجاى عهدنامه در قلم آورد . [ 536 ] چون عهدنامه به جمال الدين محمد سام رسيد ، روز ديگر برادر بوجاى بر شط كارتبار آمد . جمال الدين پيش او رفت . طوغان او را بنواخت و سوگند خورد كه بوجاى به دل راست